شاعر: جامی
از در بسته و دیوار بلند تو به تنگ
آمده با در و دیوارم ازین غصه به جنگ
گفته ای شب در ما چند زنی این نه درست
از دل سخت تو بر سینه همی کوبم سنگ
تا به گوش تو رسد ناله من می خواهم
که به بزم تو کنم از رگ جان رشته چنگ
داده ام دل به تو از صورت مژگان تو پر
بسته ام بر کمرت ترکشی از تیر خدنگ
چه کنم چاره که کردند درین لجه نیل
گوهر وصل تو را تعبیه در کام نهنگ
نبرد نقش خط سبز تو را گریه ز دل
نشود پاک به شستن ز رخ آینه زنگ
نام جامی چه بود ننگ همه بدنامان
رند رسوا شده از نام نکو دارد ننگ
زمین
رفت مرآت دل از کلفت آفاق به زنگ
مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1905
ای سنایی نشود کار تو امروز چو چنگ
تا به خدمت نشوی و نکنی قامت چنگ
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 98 - در مدح سرهنگ امیر محمد هروی
می شود دایره خلق ز بیماری تنگ
زین سبب چشم تو پیوسته بود بر سر جنگ
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5225
ای که چون غنچه دلی دارم از اندوه تو تنگ
همچو گل چند دورو باشی و چون لاله دو رنگ
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 552
فارسی متن کا ماخذ: گنجور