شاعر: جامی
هرکس آرد دامن صلحت به چنگ
بر سر اینست ما را با تو جنگ
صحبت تنگ تو با بیگانگان
آشنایان را همی آرد به تنگ
محنت هجر تو پاید سالها
دولت وصل تو باشد بی درنگ
مهر خطت را هنر داند دلم
گرچه باشد عیب بر آیینه زنگ
چهره ام شد کهربا اشکم عقیق
بیش ازینم نیست از لعل تو رنگ
کی رسد در عشق عقل تیزپای
چون رود با مرکب جم مور لنگ
نیکنامی کم طلب جامی که هست
عشقبازان را ز نام نیک ننگ
زمین
عاشقیّ و آنگَهانی نام و ننگ؟
او نشاید عشق را، دِه سنگْ سنگْ
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1326
روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت بیرون رفتیم چون در موضع خرم منزل ساختیم و سفره انداختیم سگی از دور آن را دید، خود را به آنجا رسانید.
یکی از حاضران پاره سنگ برداشت و چنانکه نان پیش سگ اندازند پیش وی انداخت آن را بوی کرد و بی توقف بازگشت، هرچند آواز دادند التفات نکرد اصحاب از آن متعجب شدند.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 41
فارسی متن کا ماخذ: گنجور