شاعر: جامی
مصطفایی به صفای دو رخ و لعل تو آل
ابرو و خال سیاه تو هلال است و بلال
صورت بینی سیمین تو انگشت نبی ست
که رخت گشته دو نیم است ازو ماه مثال
طرف رویت به خط سبز بود لوح کلیم
که بر او کرده یدالله رقم آیات جمال
نیست گنجایی مستقبل و ماضی ما را
مرکز همت ما نیست بجز نقطه حال
شویم از اشک ندم میل می از دل حاشا
کی به شورآبه قناعت کنم از آب زلال
محتسب خم و سبو می شکند رندی کو
کش کند ریش تر از درد و تراشد به سفال
می به عشرت طلبان ده که بود جامی را
قدح از دیده پر و دیده ز دل مالامال
زمین
عشرت سالگره تا کیات ای غفلت فال
رشتهای هستکه لب میگزد ازگفتن سال
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1919
بدر از روشنی عاریه گردید هلال
کوته اندیش محال است کند فکر مال
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5239
هودج کیست بر این ناقه زرین خلخال
کش فتاده ست دو صد قافله جان در دنبال
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 565
ای به وصف لب شیرین سخنت ناطقه لال
فهم سر دهنت پیش خرد امر محال
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 567
فارسی متن کا ماخذ: گنجور