شاعر: جامی
ای به وصف لب شیرین سخنت ناطقه لال
فهم سر دهنت پیش خرد امر محال
پیش ارباب کرم شرط ادب نیست طلب
حاجت ما همه دانند چه حاجت به سوال
گر خوشیم از تو به خوابی و خیالی چه عجب
عشرت و عیش جهان نیست به جز خواب و خیال
روشن آن دیده که در آینه طلعت دوست
پرتو حسن ازل دید نه نقش خط و خال
صفت لطف تو گوییم زهی لطف سخن
سخن از حسن تو رانیم زهی حسن مقال
چون فتادیم به وصف رخت از فکر دهان
بس معانی که نمود از تتق غیب جمال
دیدی آن رخ مکن از آه و فغان جامی بس
یافتی وصل گل ای بلبل شوریده بنال
زمین
عشرت سالگره تا کیات ای غفلت فال
رشتهای هستکه لب میگزد ازگفتن سال
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1919
بدر از روشنی عاریه گردید هلال
کوته اندیش محال است کند فکر مال
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5239
مصطفایی به صفای دو رخ و لعل تو آل
ابرو و خال سیاه تو هلال است و بلال
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 215
هودج کیست بر این ناقه زرین خلخال
کش فتاده ست دو صد قافله جان در دنبال
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 565
فارسی متن کا ماخذ: گنجور