شاعر: جامی
هودج کیست بر این ناقه زرین خلخال
کش فتاده ست دو صد قافله جان در دنبال
هودج آن که اگر برفکند طرف نقاب
کوه و وادی شود از نور رخش مالامال
یاد روزی که پی محمل او می رفتم
بانگ زد بر سگ دنباله دو خود که تعال
پیش رفتم به غلط و او ز کرم خنده زنان
گفت کای عاشق شوریده ماکیف الحال
گفتمش سوختم از شوق تو تعجیل مکن
گرچه عمری و بود عادت عمر استعجال
گفت جامی بگشا بال جهان پیما را
تا به این مامن جانها برسی فارغ بال
ور تو را همت آن نیست مجاور می باش
در کهن منزل ما گرد دمن یا اطلال
زمین
عشرت سالگره تا کیات ای غفلت فال
رشتهای هستکه لب میگزد ازگفتن سال
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1919
بدر از روشنی عاریه گردید هلال
کوته اندیش محال است کند فکر مال
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5239
مصطفایی به صفای دو رخ و لعل تو آل
ابرو و خال سیاه تو هلال است و بلال
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 215
ای به وصف لب شیرین سخنت ناطقه لال
فهم سر دهنت پیش خرد امر محال
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 567
فارسی متن کا ماخذ: گنجور