صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 98 - در مدح سرهنگ امیر محمد هروی

قصیدهٔ شمارهٔ 98 - در مدح سرهنگ امیر محمد هروی

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: نگ

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ای سنایی نشود کار تو امروز چو چنگ

تا به خدمت نشوی و نکنی قامت چنگ

2

سر سرهنگان سرهنگ محمد هروی

که سر آهنگان خوانند مر او را سرهنگ

3

آنکه روی همه هشیاران آمد به شتاب

آنکه پشت همه بیداران آمد به درنگ

4

نزد دیدارش که بوده بهای بهمن

پیش گفتارش جهل آمده هوش هوشنگ

5

گر بسقلاب برد باد نهیبش نشگفت

که سیه روی شود مردم سقلاب چو زنگ

6

باد لطفش بوزد گر بحد چین نه عجب

که از خاکش پس از آن زنده برآید سترنگ

7

بر پلنگ ار بنهد دست ز روی شفقت

نجم سیاره نماید نقط از پشت پلنگ

8

ای به علم و به سخا مفخر اهل غزنین

غزنی از فخر تو بر چرخ برآرد اورنگ

9

بنگ و افیون شود از بوی تو سرمایهٔ عقل

گر در آن کو که توباشی بود افیون یا بنگ

10

گر بسنجید به شاهین خرد حلم ترا

دایرهٔ مرکز و دریا بود آن را پا سنگ

11

دست جود تو چو جان ساخته با هفت اقلیم

پای قدر تو چو دل تاخته با هفتو رنگ

12

آنچه در وقعهٔ قنوج تو کردی از زور

و آنچه در پیش شهنشاه نمودی از جنگ

13

سود یک لشکر دین بود که آنروز چو شیر

کردی از کین سوی آن گاو زیان کار آهنگ

14

مار مردم‌کش در بحر نکرد آن از کام

شیر مردم‌کش در بیشه نکرد آن از چنگ

15

تاختی راست چو خورشید و بکندیش آن شاخ

که به آسانی سفتی سر او آهن و سنگ

16

بودی آن روز به کردار چو خورشید به ثور

هستی امروز به مقدار چو مه در خرچنگ

17

روز مردان بود آنجا که تو باشی بازی

جنگ ترکان بود آنجا که تو باشی نیرنگ

18

آنچه تنها تو به یک تیغ کنی صد یک از آن

نکند لشکری از ترک به صد تیر خدنگ

19

چو بنات‌النعش گردند پراکنده چو تو

دشمنان را کنی از نیزه چو پروین آونگ

20

عقل هر ترک در آن روز همی گوید هین

ترکش ای ترک به یکسو فکن و جامهٔ جنگ

21

بره بسیار در آویختی از چنگ و کنون

دشمن شاه درآویز چو مسلوخ از چنگ

22

چون حمایل به زر اندر کنف افگنی راست

همچو پیلی که کند گردن در کام نهنگ

23

پس خرامی سوی میدان و به جانت که شود

زردی روی عدویت چو حمایل از رنگ

24

تو چو خورشیدی و آن زرد ترا هست سزا

بر کتف پرور کز بچه ندارد کس ننگ

25

گر حسودی سخنی گوید ازین روی فراخ

پشت منمای و زان ژاژ مکن دل را تنگ

26

که ببینی پس از این از قبل خدمت تو

پشت‌اعدای تو چون پشت حمایل شده گنگ

27

آهنین گوهر شد روی من از آتش دل

همچو آبی که برو باد وزد از آژنگ

28

روشنست آینهٔ فضلم چون زنگ ولیک

آینهٔ بختم تاریک همی دارد زنگ

29

قدر چون بینم چون نیستم از گوهر هیز

صدر چون یابم چون نیستم از شوخی شنگ

30

دولت آن راست درین وقت که آبست از که

صلت آن راست درین شهر که نانست از سنگ

31

آب و قدر شعرا نزد تو ز آنست بزرگ

که نخوردستی در خردی نان بشتالنگ

32

مدح بی‌صلت آن راد نمی‌آید چست

شعر بی‌جامهٔ آن مرد نمی‌گیرد هنگ

33

جامه‌ای بخش مرا خاص خود ار سرو قدم

تا ز فر تو شود کار من امسال چو چنگ

34

شوم از شکر ثناهات چو قمری در دم

چو بوم من ز لباس تو چو طوطی بارنگ

35

من از آن رنگ جهان را کنم آگاه ز شکر

همچو اشتر که دهد آگهی از رنگارنگ

36

ای عزیزی اگر این باد که اندر سر هست

راه یابد سوی خانه کندم تنگ ز ننگ

37

چون کبوتر نشوم بهرهٔ کس بهر شکم

گردن افراشته ز آنم همالان چو کلنگ

38

تا سپهرست و فلک پایهٔ ماه و خورشید

تا به هندست و به چین معدن گنگ و ار تنگ

39

باد افراخته رای تو چو خورشید و چو ماه

باد آراسته جان تو چو ارتنگ و چو گنگ

40

روی زردان همه اعدای تو مانند ترنج

روی سرخان همه احباب تو همچون نارنگ

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای به آرام تو زمین را سنگ

وی به اقبال تو زمان را ننگ

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 97 - در ستایش یکی از بزرگان

اگلی نظم

مقدسی که قدیمست از صفات کمال

منزهی که جلیل ست بر نعوت جلال

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 99 - در بیان عزت و جلال ذات اقدس الهی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

رفت مرآت دل از کلفت آفاق به زنگ

مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1905

از در بسته و دیوار بلند تو به تنگ

آمده با در و دیوارم ازین غصه به جنگ

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 213

ای که چون غنچه دلی دارم از اندوه تو تنگ

همچو گل چند دورو باشی و چون لاله دو رنگ

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 552

می شود دایره خلق ز بیماری تنگ

زین سبب چشم تو پیوسته بود بر سر جنگ

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5225

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور