صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 99 - در بیان عزت و جلال ذات اقدس الهی

قصیدهٔ شمارهٔ 99 - در بیان عزت و جلال ذات اقدس الهی

شاعر: سنایی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ال

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 15

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

مقدسی که قدیمست از صفات کمال

منزهی که جلیل ست بر نعوت جلال

22

به ذات لم یزلی هست واحد اندر مجد

بعز وحدت پیدا از او سنا و کمال

33

صفات قدس کمالش بری ز علت کون

نمای بحر لقایش بداده فیض وصال

44

به هستی جبروتی نیاید اندر وهم

به عزت ملکوتی بری ز شکل و مثال

55

جلال و عز قدیمش نبوده مدرک خلق

نه عقل یابد بروی سبیل مثل و مثال

66

نه اولیت او را بود گه اول

نه آخریت او را نهایتست و مآل

77

زحیر حد ثانی ورا بود منزل

نه در مشاهد قربی جلال اوست جدال

88

به قدرت صمدیت لطایف صنعش

بداده هر صفتی را هزار حسن و جمال

99

به ساحت قدمش نگذرد قیام فهوم

نهاده قهر قدیمش به پای عقل عقال

1010

چه یافت خاطر ادراک او به جز حیرت

چه گفت وهم مزور به جز فضول و فضال

1111

به ذات پاک نماند به هیچ صورت و جسم

منزهست به وصف از حلول حالت و حال

1212

جلال وحدت او در قدم به سرمد بود

صفات عزت او باقیست در آزال

1313

به وحدت ازلی انقسام نپذیرد

به عزت ابدی نیست شبه هر اشکال

1414

به کنه ذاتش غفلت عقول را از غیب

نه در سرادق مجدش علوم راست مجال

1515

نه قهر باشد او را تغیر اندر وصف

نه در صنایع لطفش بود فتور و زوال

1616

هر آنکه در صفتش شبه و مثل اندیشد

بود دل سیهش نقش گیر کفر و ضلال

1717

هر آنکه کرد اشارت به ذات بی چونش

بود به صرف حقیقت چو عابد تمثال

1818

برای جلوه‌گری از سرادق عرشی

کند منور مغرب بروی خوب هلال

1919

به صبحدم کشد او شمس از دریچهٔ شرق

نهد به قبهٔ چرخ بلند وقت زوال

2020

ز نور چرخ منور کند طلایهٔ سیم

کند ز بیضهٔ کافور صبح ارض و جبال

2121

ز قطره ابر کند در صدف به حکمت در

ز عین قدرت آرد هزار نهر زلال

2222

هزار نافهٔ مشک ازل دهد هر شب

برای نفخهٔ عشاق بر جنوب و شمال

2323

ز چاه شرق برآرد به صبحدم خورشید

کند منور از نور او وهاد و تلال

2424

ز سبغ حکمت رنگین کند به که لاله

نهد به چهرهٔ خوبان چین به قدرت خال

2525

نهاده در دل خورشید آتشین گوهر

بداده چهرهٔ مه را هزار نور و نوال

2626

بریده است به مقراض عزت و تقدیس

زبان تیغ خلیقت ز مدحتش در قال

2727

خورنده لقمهٔ جودش ز عرش تا به ثری

به درگه صمدی عاجزند جمله عیال

2828

چو خاک گشته به درگاه او مه و خورشید

شده‌ست بندهٔ درگاه او دهور و طوال

2929

کند سجود وی از جان همه مکین و مکان

کند خضوع کمالش همه جبال و رمال

3030

به عزتش بشتابد بهار در جوشش

به امر اوست روان سیل دجلهٔ سیال

3131

کند ثنای جلالش زبان رعدا زخوف

مسبح ست مر او را چو ابر و برق ثقال

3232

گشاده‌اند زبان در ثنای او مرغان

چو عندلیب و چکاوک چو طوطی و چو دال

3333

مدبری که ندارد شریک در عزت

معطلی ست بر او وجود عقل فعال

3434

ز قهر او شده کوه گران چو حلقهٔ میم

ز خدمتش شده پشت فلک چو حلقهٔ دال

3535

نهاده در دل عشاق سرهای قدم

چگونه گوید سر ازل زبان کلال

3636

هر آنکه شربت سبحانی وانالحق خورد

به تیغ غیرت او کشته در هزار قتال

3737

ز آهوان طریقت هر آنکه شیر آمد

نهاده‌است به پایش هزارگونه شکال

3838

زمازم ملکوتش کند دلم چون خون

مراست جام وصالش همیشه مالامال

3939

به نغمه‌های مزامیر عشق او هستم

شراب وصلش دایم مرا شدست حلال

4040

چو بوی گلبن او بشنوم به باغ ازل

شوم چو حور جنانی به حسن و غنج و دلال

4141

ز خاک معصیت ار بر رخم بودی گردی

چو خاک درگه اویم نباشد ایچ وبال

4242

ز رهروان معارف منم درین عالم

بود مرا ز خصایص درین هزار خصال

4343

به جان جان دهم از جان و دل همه شب و روز

صلاتها و تحیات بر محمد و آل

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای سنایی نشود کار تو امروز چو چنگ

تا به خدمت نشوی و نکنی قامت چنگ

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 98 - در مدح سرهنگ امیر محمد هروی

اگلی نظم

ای حل شده از علم تو صد گونه مسائل

وی به شده از دست تو صد علت هایل

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 100 - در باره علی بن محمد طبیب غزنوی

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جواب نامه یعقوب سلطان

تبارک الله ازین طایر همایون فال

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 14

منم چو گوی به میدان فسحت مه و سال

به صولجان قضا منقلب ز حال به حال

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 3

شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال

بیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 303

کسان که تلخی زهر طلب نمی‌دانند

ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 80

چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال

خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1353

تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال

هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1354

دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال

برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1355

تعال یا مدد العیش و السرور تعال

تعال یا فرج الهم فاتح الاقفال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1369

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 347

چنانکه مشرق و مغرب به هم نپیوندند

میان عالم و جاهل تألفست محال

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 159

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور