شاعر: رودکی
کسان که تلخی زهر طلب نمیدانند
ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال
تو را که میشنوی طاقت شنیدن نیست
مرا که میطلبم خود چگونه باشد حال؟
شکفت لاله تو زیغال بشکفان که همی
به دور لاله به کف برنهاده به، زیغال
زمین
جواب نامه یعقوب سلطان
تبارک الله ازین طایر همایون فال
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14
منم چو گوی به میدان فسحت مه و سال
به صولجان قضا منقلب ز حال به حال
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 3
شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال
بیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 303
چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1353
تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1354
دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1355
تعال یا مدد العیش و السرور تعال
تعال یا فرج الهم فاتح الاقفال
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1369
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 347
چنانکه مشرق و مغرب به هم نپیوندند
میان عالم و جاهل تألفست محال
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 159
کَسان که تلخیِ حاجت نیازمودَستَند
تُرُش کنند و بِتابند روی از اهلِ سؤال
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 161
فارسی متن کا ماخذ: گنجور