صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »واسطة العقد
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 3

شمارهٔ 3

شاعر: جامی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ال

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 15

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

منم چو گوی به میدان فسحت مه و سال

به صولجان قضا منقلب ز حال به حال

22

به سال هشتصد و هفده ز هجرت نبوی

که زد ز مکه به یثرب سرادقات جلال

33

ز اوج قله پروازگاه عز قدم

بدین حضیض هوان سست کرده‌ام پر و بال

44

به هشتصد و نود و سه کشیده‌ام امروز

زمام عمر درین تنگنای حس و خیال

55

میان این دو حد از مدت بقا برمن

چه ورطه‌ها که گذشت از تحول احوال

66

به پشت باز فتادم نخست یک چندی

بدان مثابه که باشد طبیعت اطفال

77

نکرده هیچ گنه بود چون گنه‌کاران

به مهد تربیتم بسته دست و پا به دوال

88

قدم ز رفتن لنگ و کف از گرفتن شل

دهان ز خوردن بند و زبان ز گفتن لال

99

ز نوک هر مژه خون جگر نیفشانده

نیامده به گلو شیر صافیم چو زلال

1010

وز آن پسم نرسیده هنوز قوت عقل

به پایه‌ای که یمین را جدا کنم ز شمال

1111

ز حجر مرحمت مادرم کشید به جبر

عنایت پدر مشفق حمیده‌خصال

1212

به دست صنع معلم سپرد دست مرا

به پای طبع من از عقل او نهاد عقال

1313

فشاند جان مرا در زمین استعداد

ز حرف‌های هجا تخم علم و فضل و کمال

1414

گشاد باصره را از نقوش خطیشان

ره نظر به عروسان عنبرین سربال

1515

رساند ناطقه را در وجود لفظیشان

به منتهای بیان در مجاری اقوال

1616

ز حرف‌حرف کلامم هجی‌کنان گذراند

چو رهروی که به پایش بود نهاده شکال

1717

وز آن سپس چو زپایم شکال را برداشت

شدم روانه به مقصد به گام استعجال

1818

ز باء بسمله تا سین ختم ناس مرا

عبور داد بر این منهج و بر این منوال

1919

درآمدم پس ازان در مقام کسب علوم

ممارسان فنون را فتاده در دنبال

2020

ز نحویان طلبیدم قواعد اعراب

ز صرفیان شنویدم ضوابط اعلال

2121

ز قول شارح هر منطقیم شد ملکه

طریق کسب مطالب به فکر و استدلال

2222

پی دخول به بیت فواید حکمی

زدم به درس حکیمان در جواب و سوال

2323

گهی به برزن مشائیان نهادم پای

گهی به دامن اشراقیان زدم چنگال

2424

به دست فکرت مشکل‌گشای بگشادم

ز شاهدان طبیعی براقع اشکال

2525

به کلک صورت معنی نمای بنهادم

برای فهم ریاضی بدایع اشکال

2626

نمود نور الهی ز پرده دل روی

شدم ز پرتو آن مشکلات را حلال

2727

ز علم فقه و اصولش تمام دانستم

که چیست مستند حکم هر حرام و حلال

2828

شد از روات حدیث و اثر مرا روشن

ره پیمبر و آیین صحب و سیرت آل

2929

چو در سرایر قرآن شدم مجاهده کش

درآن مجاهده جایز نداشتم اهمال

3030

ز حد و مطلع و ظهر و ز بطن او کردم

به قدر حوصله رفع غیاهب اجمال

3131

نشد ز علم مجرد چو کام من حاصل

برآن شدم که کنم آن علوم را اعمال

3232

زدم قدم به صف صوفیان صافی دل

که نیست مقصدشان از علوم جز اعمال

3333

صفیر ذکر زدم بالعشی و الاشراق

ندیم فکر شدم بالغدو و الاصال

3434

ز ذکر و فکر رسیدم به مشهدی که گرفت

حجاب کون ز وجه حقیقت اضمحلال

3535

وجود واحد و نور بسیط را دیدم

عیان به صورت اضواء و هیئت اظلال

3636

نمود کثرت ظاهر ز وحدت باطن

به سان دوره آتش ز شعله جوال

3737

بود بقا صفت او و در مراتب خلق

نیافت نام بقا جز تعاقب امثال

3838

ز طور طور گذشتم بسی ولی هرگز

ز فکر شعر نشد حاصلم فراغت بال

3939

هزار بار ازین شغل توبه کردم لیک

ازان نبود گزیرم چو سایر اشغال

4040

بلی گزیر چه امکان ز هرچه کلک قضا

نوشت بر سرکس در مبادی آزال

4141

چنان به شعر شدم شهره در بسیط جهان

که شد محیط فلک زین ترانه مالامال

4242

عروس دهر پی زیب گوش و گردن خویش

ز سلک گوهر نظمم گرفت عقد لال

4343

سرود عیش ز گفتار من کند مطرب

ره سماع ز اشعار من زند قوال

4444

اگر به فارس رود کاروان اشعارم

روان سعدی و حافظ کنندش استقبال

4545

وگر به هند رسد خسرو و حسن گویند

که ای غریب جهان مرحبا تعال تعال

4646

ز بس که سوی هر اقلیم گفت و گویم رفت

شدند سخره اقوال من همه اقیال

4747

گهی ز روم نویسد سلام من قیصر

گهی ز هند فرستد پیام من چیپال

4848

رسد ز والی ملک عراق و تبریزم

عواطف متواتر منایح متوال

4949

چه دم زنم ز خراسان و اهل احسانش

که هستم از کفشان غرق بحر بر و نوال

5050

فضایلی که شمردم درین قصیده خویش

گزاف‌های خطا بود و لاف‌های محال

5151

دروغ ظلمت محض است و ناقدان سخن

ازان کنند عروسان شعر را خط و خال

5252

صد انفعال رسد عاقبت عروسان را

ز موی‌های دروغین به روز عرض جمال

5353

جمال حجله‌نشینان حی نیافت جمل

اگرچه بست شتربان به پای او خلخال

5454

ز علم و فضل چه لافم به آن بود که زنند

رقم حدیث مرا در صحیفه جهال

5555

درم خریده حرصم ستم خریده آز

مطیع حکم امانی مسخر آمال

5656

به سان کوه گران جنبشم به راه هدی

به سان گوی سبک گردشم به کوی ضلال

5757

هزار گنج گهر در ضمیر من پنهان

ز سفله طبعی خود غره گشته‌ام به سفال

5858

ز زخم حادثه خط خط بود پی درمی

غبارناک رخ من چو تخته رمال

5959

ز بس که بی‌خردم روز و شب همی‌گردم

ز دست بی‌خردان سو به سو چو قرعه فال

6060

به زیر بار غمم بهر شادی فرزند

تهی ز شغل معادم پی معاش عیال

6161

به حکم حرص و طمع می‌کنم به هر کشور

قصیده‌ها ابلاغ و رساله‌ها ارسال

6262

مهیمنا به تعالی ذات اقدس تو

که نعت خاص وی آمد مهیمن متعال

6363

به حق حلم عظیمت که کوه‌های گناه

به جنب آن نبود در عداد یک مثقال

6464

به حق صفوت آدم که بود طینت او

سلاله گل فخار لازب صلصال

6565

به حق شیث و علوم و مواهبی که بر او

نزول یافت ز فیض سحایب افضال

6666

به حق نوحه نوح و صدای ناله او

کزان فتاد در ارکان زلتش زلزال

6767

به بت‌شکن پدر ملت آن که صولت او

هیاکل صنمی را ز سنگ داد زوال

6868

به پیر کرده پسر گم که همتش افروخت

ز ظلمت شب هجران فروغ صبح وصال

6969

به معجزات شبانی که اژدهای عصاش

درون کشید برون از عدد عصی حبال

7070

به نفخ کرده جبریل آن که نفخه روح

دمید در تن مقتول خنجر آجال

7171

به حق احمد مرسل که از مساعی اوست

سعود اوج هدی رسته از حضیض وبال

7272

به صدق صدیق آن شاه دین که بازآورد

به راه معذرت اصحاب رده را به قتال

7373

به فر طلعت فاروق و ظل او که ازان

فرار کردی شیطان مارد محتال

7474

به شرمگینی عثمان که جیش عسرت را

جهاز ساخت به بذل ذخایر اموال

7575

به ذوالفقار علی آن دلاور عالی

که بود روز وغا قامع صف ابطال

7676

به سر سینه سلمان و درد بودردا

به نور جان صهیب و ندای صبح بلال

7777

به تابعین و به اتباع تابعین یعنی

متابعان نبی در موارد افعال

7878

به رهروان ره دین که چون شمال و صبا

همی‌روند به یک حال در سهول و جبال

7979

به واصلان که به نزهت سرای قدس قدم

ز عالم حدثان کرده اند حط رحال

8080

که جامی آن که نهادی به پای و گردن او

ز وایه‌های طبیعت سلاسل اغلال

8181

ازان سلاسل و اغلال مطلقش گردان

کزین قیود ز بود خودش گرفت ملال

8282

به راه بندگیش جنبشی بده که درآن

به غیر تو دگری نبودش مآب و مآل

8383

چو دادیش شرف گفت‌وگو بر آن دارش

که صرف شکر تو سازد لسان حال و مقال

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

فی نعت النبی علیه الصلوة و السلام

ماییم که چون لاله صحرای مدینه

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 2

اگلی نظم

فی العزلة

من کیم از دام حرص و آز رهیده

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 4

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال

بیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 303

کسان که تلخی زهر طلب نمی‌دانند

ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 80

چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال

خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1353

تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال

هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1354

دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال

برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1355

تعال یا مدد العیش و السرور تعال

تعال یا فرج الهم فاتح الاقفال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1369

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 347

چنانکه مشرق و مغرب به هم نپیوندند

میان عالم و جاهل تألفست محال

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 159

کَسان که تلخیِ حاجت نیازمودَستَند

تُرُش کنند و بِتابند روی از اهلِ سؤال

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 161

توانگری نه به مال است پیش اهل کمال

که مال تا لب گور است و بعد از آن اَعمال

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 36 - پند و موعظه

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور