صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »واسطة العقد
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 4

شمارهٔ 4

شاعر: جامی

فی العزلة

من کیم از دام حرص و آز رهیده

پای به دامان فقر و فاقه کشیده

عرق تمنا ز هر چه هست گسسته

تار تعلق ز هر چه هست بریده

بسته زبان هم ز خوانده هم ز نوشته

شسته ورق هم ز گفته هم ز شنیده

نامه نامم به بر و بحر گذشته

طایر صیتم به شرق و غرب پریده

خانه ای از آب و خاک صبر و قناعت

کرده بنا و به کنج خانه خزیده

ساخته بزمی چنان که چشم زمانه

هیچ گه آن بزم را نظیر ندیده

باده ام آن لایهای خم که نگیرد

راه گلو بی تراوش دل و دیده

یافته گم خویش را چو قطره به دریا

قطره اش از وی به کام هرکه چکیده

ساقیم آن درد کش که طبع بلندش

خرمن هستی به نیم جو نخریده

ساغر من کاسه کنار شکسته

مطرب من لولی رباب دریده

شاهد من دفتری که بر رخ ساده

از خط کج مج نهاده زلف خمیده

شمع شبم آه آتشین که ز دودش

خواب شب از چشم انجم است رمیده

من به چنین شب اسیر و نور ضمیرم

بر همه آفاقیان چون صبح دمیده

منتشر از نثر من هزار صحیفه

منتظم از نظم من هزار جریده

زاده طبع من است و سخره کلکم

فرد و غزل، قطعه، مثنوی و قصیده

سلک رباعی زمن نظام گرفته

فن معما زمن به نام رسیده

در چمن فضل و بوستان فصاحت

نخل روانی چو خامه ام نچمیده

میوه آن نخل را به کام تأمل

هرکه مکیده ست شهد ناب مکیده

میوه نخل من این و چاشنیش را

کام کسان جز به امتحان نچشیده

هر نفسم گفته پیر عقل که جامی

ای زدمت نفخه مسیح وزیده

چند فشانی رطب بر آن که ز خلقش

بر جگرت صد هزار خار خلیده

لذت خرمای تر چگونه شناسد

ناقه طبعی که خار خشک چریده

به که ازین پس به گوش کس نرسانی

نکته ناخواه و شعر ناطلبیده

بس سخن خوش که در نشیمن نسیان

بر سر و پایش عناکبند تنیده

چون مگس صید گشته بهر خلاصی

گرچه بسی زیر آن تنیده طپیده

عاقبت الامر از تمادی دوران

نعت خمولی بر اشتهار گزیده

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

منم چو گوی به میدان فسحت مه و سال

به صولجان قضا منقلب ز حال به حال

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 3

اگلی نظم

مرا دل از همه عالم گرفته ست

چه جای عالم از خود هم گرفته ست

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 5

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور