شاعر: نظیری نیشابوری
آن را که برد به مسند راز
اول در زاریش کند باز
بی رنج فرح نیابد از عشق
بی سوز طرب ندارد از ساز
پروانه نمی رسد به مطلوب
تا بال نیفکند ز پرواز
تا شیفته بیان خویشی
با تو ننهند در میان راز
خامش کن اگر به جا رسیدی
در راه ز سیل خیزد آواز
از پردگیان نمی توان شد
با اشک خبیث و آه غماز
خواهی به مراد دوست باشی
خاطر ز مراد خود بپرداز
بازیچه کوی عشق گشتیم
ما ابله و طبع یار طناز
تا کی سودا، متاع برریز
تا کی بازی، تمام درباز
از چله نشستنت چه خیزد
عشقت حرص و ریاضتت آز
رخت از بر ما ببر «نظیری »
در عشق درست نیست انباز
زمین
بر جان من شکسته دل باز
کردی تو شراب خوردن آغاز
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1118
ماییم فداییان جانباز
گستاخ و دلیر و جسم پرداز
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1191
ای چشم تو پرده دار اعجاز
مژگان تو سایه پرور ناز
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4822
ای مطرب درد، پرده بنواز
هان! از سر درد در ده آواز
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 132
ای روی تو شمع پردهٔ راز
در پردهٔ دل غم تو دمساز
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 409
ای شیوهٔ تو کرشمه و ناز
تا چند کنی کرشمه آغاز
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 410
فارسی متن کا ماخذ: گنجور