شاعر: جامی
ای که سلطان خیالت کرده در جان منزل است
منزلت را منزلت بالاتر از آب و گل است
بس که جان و دل درآمد از در و دیوار تو
خانه ای گویی نه از آب و گل از جان و دل است
اینچنین کین خانه را بینم فروغ از روی تو
بیدلان را راز دل در وی نهفتن مشکل است
دل میان گریه دارد ازتو امید کنار
غرقه را از موج دریا آرزوی ساحل است
رحم کن بر حال تنها مانده تاریک رو
ای که مه در هودج و خورشیدت اندر محمل است
از تنم پیوند جان بگسل چو راندی ناقه تیز
زانکه تن را پای فرسوده ست و جان مستعجل است
می کند جامی روان سوی تو شعری تر چو آب
زانکه با آب روان طبع لطیفت مایل است
زمین
بس که ساز این بساط آشفتگیهای دل است
بیشکست شیشه امید چراغان مشکل است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 512
احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است
هرچه میروید ازین صحرا زبان سایل است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 513
الفت تن باعث فکر پریشان دل است
دانه صاحب ریشه از آمیزش آب وگل است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 514
بس که دشت از نقش پای لیلی ما پرگل است
گردباد از شور مجنون آشیان بلبل است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 515
عالم ایجاد عشرتخانهٔ جزو و کل است
در بهار رنگ هر جا چشم واگردد گل است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 516
در دل هر کس بود درد طلب در منزل است
آب در گوهر ز بی تابی به دریا واصل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1019
این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود
دست عالی زین سبب بهتر ز دست سافل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1020
صفحه رخسار تا ساده است فرد باطل است
خال تا خط برنیارد دانه بی حاصل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1021
عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است
جلوهٔ او آشکار از پردهٔ آب و گل است
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 41
گه تجلی مانع است و گاه هجران حایل است
حیرت اندر حیرتست و مشکل اندر مشکل است
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 110
فارسی متن کا ماخذ: گنجور