شاعر: بیدل دهلوی
بس که ساز این بساط آشفتگیهای دل است
بیشکست شیشه امید چراغان مشکل است
صید مجنونطینتان بیدام الفت مشکل است
هرکه بیمار محبت گشت سرتا پا دل است
چشم واکردن کفیل فرصت نظاره نیست
پرتو این شمع آغوش وداع محفل است
وحدت و کثرت چو جسم و جان در آغوش همند
کاروان روز و شب را در دل هم منزل است
در غبار بیدلان دام نزاکت چیدهاند
کیست دریابد که لیلی پردهدار محمل است
دیده تنها کاسهٔ دریوزهٔ دیدار نیست
از تپش در هر بن مویم هجوم سایل است
دانهٔ مجنون سرشت مزرع رسواییم
ریشهام گل کردن چاک گریبان دل است
حیرت آیینه با شوخی نمیگردد بدل
بیخود آن جلوهام تکلیف هوشم مشکل است
هیچ موجودی به عرض شوق ناقصجلوه نیست
ذره هم در رقص موهومی که دارد کامل است
بس که هر عضوم اثرپروردهٔ بیداد اوست
رنگ اگر در خون من یابی حنای قاتل است
غرقهٔ صد کلفتم از عجز من غافل مباش
هر نفس کز سینهام سر میکشد دست دل است
عرض نیرنگ تپشهای مرا تکرار نیست
اشک هر مژگان زدنها رنگ دیگر بسمل است
تا به بیدردی توانی ساعتی آسوده زیست
بیدل از الفت تبرا کن که الفت قاتل است
زمین
شاهد بستان که چشمش نرگس و رویش گل است
سایه بر برگ گل او کرده شاخ سنبل است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 137
ای که سلطان خیالت کرده در جان منزل است
منزلت را منزلت بالاتر از آب و گل است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 86
در دل هر کس بود درد طلب در منزل است
آب در گوهر ز بی تابی به دریا واصل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1019
این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود
دست عالی زین سبب بهتر ز دست سافل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1020
صفحه رخسار تا ساده است فرد باطل است
خال تا خط برنیارد دانه بی حاصل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1021
عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است
جلوهٔ او آشکار از پردهٔ آب و گل است
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 41
گه تجلی مانع است و گاه هجران حایل است
حیرت اندر حیرتست و مشکل اندر مشکل است
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 110
احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است
هرچه میروید ازین صحرا زبان سایل است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 513
الفت تن باعث فکر پریشان دل است
دانه صاحب ریشه از آمیزش آب وگل است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 514
بس که دشت از نقش پای لیلی ما پرگل است
گردباد از شور مجنون آشیان بلبل است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 515
فارسی متن کا ماخذ: گنجور