شاعر: بیدل دهلوی
احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است
هرچه میروید ازین صحرا زبان سایل است
اعتبارات غنا و فقر ما پیداست چیست
خاک از آشفتن غبارست و به جمعیتگل است
وحشت بحر از شکست موج ظاهر میشود
رنگ روی عشقبازانگرد پرواز دل است
بیگداز خویش باید دست شست از اعتبار
هرکه درخود میزند آتش چراغ محفل است
صیدگاهکیست اینگلشنکه هر سو بنگری
آب و رنگگل پرافشانتر ز خون بسمل است
هرچه میبینم سراغی از خیالش میدهد
پیش مجنون وادی امکان غبار محمل است
سیل بنیاد تحیر حسرت دیدارکیست
جوهرآیینه چون اشکمچکیدن مایل است
نیستی شاید به داد اضطراب ما رسد
شعله را بیسعی خاکسترتسلی مشکل است
تا نگردید آفت آسایشم نیرنگ هوش
زین معما بیخبر بودمکه مجنون عاقل است
ازتلاش عافیت بگذرکه در دریای عشق
هرکجا بیدستو پاییجلوهگر شدساحل است
کوشش ما مانع سرمنزل مقصود ماست
در میان بسمل و راحت تپیدن حایل است
باطن آسوده ازیک حرف بر هم میخورد
غنچه تا خواهد نفسبر لبرساند بیدل است
زمین
شاهد بستان که چشمش نرگس و رویش گل است
سایه بر برگ گل او کرده شاخ سنبل است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 137
ای که سلطان خیالت کرده در جان منزل است
منزلت را منزلت بالاتر از آب و گل است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 86
در دل هر کس بود درد طلب در منزل است
آب در گوهر ز بی تابی به دریا واصل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1019
این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود
دست عالی زین سبب بهتر ز دست سافل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1020
صفحه رخسار تا ساده است فرد باطل است
خال تا خط برنیارد دانه بی حاصل است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1021
عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است
جلوهٔ او آشکار از پردهٔ آب و گل است
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 41
گه تجلی مانع است و گاه هجران حایل است
حیرت اندر حیرتست و مشکل اندر مشکل است
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 110
بس که ساز این بساط آشفتگیهای دل است
بیشکست شیشه امید چراغان مشکل است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 512
الفت تن باعث فکر پریشان دل است
دانه صاحب ریشه از آمیزش آب وگل است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 514
بس که دشت از نقش پای لیلی ما پرگل است
گردباد از شور مجنون آشیان بلبل است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 515
فارسی متن کا ماخذ: گنجور