چه بود گر نقاب بگشایی؟
بیدلان را جمال بنمایی؟
مفلسان را نظارهای بخشی؟
خستگان را دمی ببخشایی؟
عمر ما شد، دریغ! ناشده ما
بر سر کوی تو تماشایی
با وصالت نپخته سودایی
از فراغت شدیم سودایی
چه توان کرد؟ یار مینشنوی
هیچ باشد که یار ما آیی؟
جان را به چهره شاد کنی؟
دل ما را به غمزه بربایی؟
بی تومان جان و دل نمیباید
دل ما را به جان تو میبایی
پرده بردار، تا سر اندازیم
به سر کوی تو، ز شیدایی
ور بر آنی که خون ما ریزی
غمزه را حکم کن، چه میپایی؟
مفلسانیم بر درت عاجز
منتظر گشته تا چه فرمایی؟
چون عراقی امید دربسته
تا در بسته، بو که، بگشایی
زمین
دوش می گفت پیر ترسایی
یاد دارم ز مرد دانایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1960
نقش ما شد وبال یکتایی
برد طاووس عرض عنقایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2813
هست دیوان شعر من اکثر
غزل عاشقان شیدایی
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 10
یار شد شهرگرد و هر جایی
جاکن ای دل به کنج تنهایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 285
بر درِ خوب رویی منزل گیر
چون پی حاجتی برون آیی
جامیرسالهٔ اربعین(26) أطْلُبُوا الْخَیْرَ عِنْدَ حِسَانِ الْوُجُوهِ. (مصنف ابن ابی شیبة)
چند اندر میان غوغایی
خوی کن پاره پاره تنهایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3151
تا کیام انتظار فرمایی
وقت نامد که روی بنمایی؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 500
همه چشمیم تا برون آیی
همه گوشیم تا چه فرمایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 512
منم و گوشهای و سودایی
تن من جایی و دلم جایی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 842
از غمت روز و شب به تنهایی
مونس عاشقان سودایی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 844
فارسی متن کا ماخذ: گنجور