یار شد شهرگرد و هر جایی
جاکن ای دل به کنج تنهایی
رخش آلوده نظرها شد
نظر خود به وی چه آلایی
چون ز معشوقیش نیاسودی
به که از عاشقی برآسایی
گرچه بینایی بصرها شد
طلعت او به حسن و زیبایی
همنشین دیدنش به هر سفله
داد بیزاریم ز بینایی
شهره گشته ست گل به خود رویی
واو ز گل شهره تر به خودرایی
پیری و لاف عشق جامی چند
به کزین گفت و گوی بازآیی
زمین
دوش می گفت پیر ترسایی
یاد دارم ز مرد دانایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1960
نقش ما شد وبال یکتایی
برد طاووس عرض عنقایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2813
چند اندر میان غوغایی
خوی کن پاره پاره تنهایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3151
تا کیام انتظار فرمایی
وقت نامد که روی بنمایی؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 500
همه چشمیم تا برون آیی
همه گوشیم تا چه فرمایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 512
ای ربوده دلم به رعنایی
این چه لطف است و آن چه زیبایی؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 287
چه بود گر نقاب بگشایی؟
بیدلان را جمال بنمایی؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 291
ای ربوده دلم به رعنایی
این چه لطف است و این چه زیبایی؟
عراقیعشاقنامهفصل دهمبخش 2 - غزل
منم و گوشهای و سودایی
تن من جایی و دلم جایی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 842
از غمت روز و شب به تنهایی
مونس عاشقان سودایی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 844
فارسی متن کا ماخذ: گنجور