شاعر: عراقی
در کوی تو لولیی، گدایی
آمد به امید مرحبایی
بر خاک درت گدای مسکین
با آنکه نرفته بود جایی
از دولت لطف تو، که عام است
محروم چراست بینوایی؟
پیش که رود؟ کجا گریزد؟
از دست غمت شکسته پایی
مگذار که بی نصیب ماند
از درگه پادشه گدایی
چشمم ز رخ تو چشم دارد
هر دم به مبارکی لقایی
جانم ز لب تو میکند وام
هر لحظه به تازگی بقایی
جستم همه جای را، ندیدم
جز در دل تنگ جایگایی
بی روی تو هر رخی که دیدم
ننمود مرا جز ابتدایی
دل در سر زلف هر که بستم
دادم دل خود به اژدهایی
در بحر فراق غرق گشتم
دستم نگرفت آشنایی
در بادیهٔ بلا بماندم
راهم ننمود رهنمایی
در آینهٔ جهان ندیدم
جز عکس رخت جهان نمایی
خود هر چه به جز تو در جهان است
هست آن چو سراب یا صدایی
فیالجمله ندید دیدهٔ من
از تیرگی جهان صفایی
اکنون به در تو آمدم باز
یابم مگر از درت عطایی؟
در چشم نهادهام که یابم
از خاک در تو توتیایی
در گلشن عشق تو عراقی
مرغی است که نیستش نوایی
زمین
برجه که بهار زد صلایی
در باغ خرام چون صبایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2735
در عشق هر آنک شد فدایی
نبود ز زمین بود سمایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2762
عشق است دلاور و فدایی
تنهارو و فرد و یک قبایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2763
آن شمع چو شد طرب فزایی
پروانه دلان به رقص آیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2765
ای بیتو محال جان فزایی
وی در دل و جان ما کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2766
ساقی انصاف خوش لقایی
از جا رفتم تو از کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2768
برخیز و بزن یکی نوایی
بر یاد وصال دلربایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2769
ای قلب و درست را روایی
پیش تو که زفت کیمیایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2771
ای جان و جهان من کجایی
آخر بر من چرا نیایی
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 387
ای پیشهٔ تو جفانمایی
در بند چه چیزی و کجایی
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 392
فارسی متن کا ماخذ: گنجور