صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 22

قصیدهٔ شمارهٔ 22

شاعر: عطار

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: رم

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 8

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم

نه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم

22

بی آب و دانه در قفسی تنگ مانده‌ام

پرها زنم چو زین قفس تنگ بر پرم

33

زان چرخ چنبری رسن و دلو ساخته است

تا سر در آرد از رسن خود به چنبرم

44

سیرم ز روز و شب که درین حبس پر بلا

روزی به صد زحیر همی با شب آورم

55

از بسکه همچو نقطهٔ موهوم شد دلم

سرگشته‌تر ز دایره بی‌پای و بی‌سرم

66

تا عالم مجاز نهادم به زیر پای

همچو سراب شد همه عالم سراسرم

77

تا روح و نفس هر دو به هم بازمانده‌اند

گاهی فرشته‌طبعم و گه دیوپیکرم

88

بر کل کاینات سلیمان وقتمی

گر دیو نفس یک نفسستی مسخرم

99

معلوم شد مرا که منم تا که زنده‌ام

مجبور در صفت که به صورت مخیرم

1010

کاری است بس عجایب و پوشیده کار حق

عمری است تا به فکرت این کار اندرم

1111

بر پی شوم بسی و چو گم کرده‌اند پی

از سر پی اوفتادم از آن پی نمی‌برم

1212

از عشوه‌های خلق به حلقم رسید جان

نه عشوه می‌فروشم و نه عشوه می‌خرم

1313

هر بی‌خبر برادر خویشم لقب نهد

آری چو یوسفم من و ایشان برادرم

1414

دل شد سیاه و موی سپید از غرور خلق

چند از سپید کاری خلق سیه گرم

1515

بی وزن مانده‌ام چو ندارم چه سود سنگ

لیکن ز سنگ و هنگ درین کفه چون زرم

1616

مشتی کلوخ سنگ ندارند لاجرم

چون کفه مانده بی زر و چون ذره برترم

1717

بر من مزوری کند از هر سخن حسود

بیمار اوست چند نماید مزورم

1818

نی نی چو شکر هست شکایت چرا کنم

گر خلق یار نیست خدا هست یاورم

1919

چون من بساط شکر کنون گستریده‌ام

از گفتهٔ حسود شکایت چه گسترم

2020

چون مس بود وجود عدو کیمیای اوست

یک ذره آفتاب ضمیر منورم

2121

دیوان من درین خم زنگاری فلک

اکسیر حکمت است که گوگرد احمرم

2222

معنی نگر که چشمهٔ خضر است خاطرم

دعوی نگر که ملک سخن را سکندرم

2323

در چار بالش سخنم پادشاه نظم

وز حد برون معانی بکر است لشکرم

2424

تیغی که ذوالفقار من آمد به پیش خصم

آن تیغ گوهری است زبان سخن‌ورم

2525

گر خصم منقطع شده برهان طلب کند

برهان قاطع است زبان چو خنجرم

2626

در قوت و طراوت معنی نظیر من

صورت مکن که بر صفت آب و آذرم

2727

گر خصم بالشی کند از آب و آتشم

بر خاکش افکنم خوش و چون آب بگذرم

2828

خورشید جان‌فزای بود نور خاطرم

جام جهان‌نمای بود رشح ساغرم

2929

هر خون که جوش می‌زند از عشق در دلم

آن خون به وقت نطق شود مشک اذفرم

3030

هر مهره‌ای که من به سخن گوهری کنم

از حقهٔ سپهر فشانند گوهرم

3131

چون من کمان گروههٔ فکرت کنم به چنگ

از چارچوب عرش در آید کبوترم

3232

گویی که خاطرم فلک نجم ثابت است

از بس که هست بر فلک خاطر اخترم

3333

نی نی که بی حساب فلک را گر اختر است

هم در شب است من ز حسابش بنشمرم

3434

بی‌اختر است روز و نیم من به روز او

کاختر بود به روز و به شب همچو اخگرم

3535

گر باورم نداری ازین شرح نکته‌ای

سکان هفت دایره دارند باورم

3636

خوانی کشیده‌ام ز سخن قاف تا به قاف

هم کاسه‌ای کجاست که آید برابرم

3737

نظاره را بخوان من آیند جن و انس

چون خوان عام همچو سلیمان بگسترم

3838

خوان فلک که هست سیه کاسه هر شبی

یک گرده دارد از مه چندان که بنگرم

3939

وان گرده گاه پاره کند گه درست باز

یعنی که هم نمی‌دهم و هم نمی‌خورم

4040

من خوان هنوز بازنپیچم که در رسد

از غیب میزبانی صد خوان دیگرم

4141

از رشک خوان من فلک ار طعمه‌ای نکرد

پس صورت مجره چرا شد مصورم

4242

روحانیان شدند برین خوان پر ابا

شیرین‌سخن ز لذت حلوای شکرم

4343

هر صورت جماد که برخوان من نشست

برخاست جانور ز دم روح پرورم

4444

می‌خواره‌ای که کاسه بدزدد ز خوان من

بی‌شک بود فضولی کاسه کجا برم

4545

همچون مسیح گرده و خوان بر زمین زنم

گر روح قدس آب نیارد ز کوثرم

4646

هر روز طشت دار فلک دست شوی را

آب حیات و طشت زر آرد ز خاورم

4747

اول به پای آمد و آخر به سر بشد

کوی فلک ز رایحه بوی مجمرم

4848

یارب بسی فضول بگفتم ز راه رسم

استغفرالله از همه گردان مطهرم

4949

بی بحر رحمت تو مرا موت احمر است

سیرم بکن که تشنهٔ آن بحر اخضرم

5050

زین هفت حقه فلکم بگذران که من

چون مهره‌ای فتاده درین تنگ ششدرم

5151

روزی که زیر خاک شوم رحمتی بکن

سختم مگیر زانکه من آن صید لاغرم

5252

روزی که سر ز خاک برآرم بپوش عیب

رسوام مکن میانه غوغای محشرم

5353

رویم مکن سیاه که در روز رستخیز

ترسم از آنکه باز نداند پیمبرم

5454

گر رد کنی مرا واگر درپذیریم

خاک سگان کوی توام بلکه کمترم

5555

فی الحال سرخ‌روی دو عالم شوم به حکم

گر یک نظر کنی تو به روی مزعفرم

5656

تا هست عمر چون سگ اصحاب کهف تو

سر بر دو دست بر سر کویت مجاورم

5757

بر خاک درگه تو شفاعت گری کند

از خون دیده گر سر مویی شود ترم

5858

فریاد رس مرا که تو دانی که عاجزم

و آزاد کن مرا که تو دانی که مضطرم

5959

آزاد از گنه کن و از بندگیت نه

کز بندگیت خواجگی آمد میسرم

6060

عطار بر در تو چو خاک است منتظر

یارب درم مبند که من خاک آن درم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دلی پر گوهر اسرار دارم

ولیکن بر زبان مسمار دارم

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 21

اگلی نظم

آتش تر می‌دمد از طبع چون آب ترم

در معنی می‌چکد از لفظ معنی‌پرورم

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 23

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

رو زردی از من است ز چشم سیه گرم

ورنه کی آیی آن که من اندر تو بنگرم

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1421

محو دلم مپرس ز تحقیق عنصرم

آیینه خنده است دماغ تحیرم

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2131

هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم

من خاک ره به سر چه‌کنم خاک بر سرم

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2134

ابروی تو به صورت ظاهر چو بنگرم

ماه بلند مرتبه را یاد ناورم

جامی»دیوان اشعار»اشعار پراکنده»شمارهٔ 12

جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرم

یعنی غلامِ شاهم و سوگند می‌خورم

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 329

آن بخت کو که بر در تو باز بگذرم؟

وآن دولت از کجا که تو بازآیی از درم؟

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 170

شهبازم و شکار جهان نیست در خورم

ناگه بود که از کف ایام برپرم

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 16 - در نعت رسول اکرم (ص)

گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم

کفار بشنوند نگروند کافرم

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 533

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور