محو دلم مپرس ز تحقیق عنصرم
آیینه خنده است دماغ تحیرم
آن نالهام که با همه پرواز نارسا
تا دل توان رسید ز نقب تاثرم
پستی درین محیط گهر کرد قطره را
کسب فروتنی است عروج تفاخرم
دانش ز پیکرم عرق انفعال ریخت
گل کرد از گداز خجالت تحیرم
زینگلشنم چه برگ نشاط و چه ساز عیش
خون میشود چو گل دم آبی که میخورم
جرات به ناتوانی من ناز میکند
رنگی شکستهام چقدرها بهادرم
گرد هزار جاده به منزل شکسته است
چون موج گوهر آبله پای تحیرم
شمع خموشم از سر زانوی من مپرس
آیینه زنگ بست به جیب تفکرم
درد دلم، گداز غمم، داغ حیرتم
فریاد از خیالم و آه از تصورم
نقدی دگر نمیشمرد کیسهٔ حباب
بیدل من از تهی شدن خویشتن پرم
زمین
رو زردی از من است ز چشم سیه گرم
ورنه کی آیی آن که من اندر تو بنگرم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1421
ابروی تو به صورت ظاهر چو بنگرم
ماه بلند مرتبه را یاد ناورم
جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 12
جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرم
یعنی غلامِ شاهم و سوگند میخورم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 329
آن بخت کو که بر در تو باز بگذرم؟
وآن دولت از کجا که تو بازآیی از درم؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 170
شهبازم و شکار جهان نیست در خورم
ناگه بود که از کف ایام برپرم
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 16 - در نعت رسول اکرم (ص)
گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم
کفار بشنوند نگروند کافرم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 533
نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم
نه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 22
هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم
من خاک ره به سر چهکنم خاک بر سرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2134
فارسی متن کا ماخذ: گنجور