هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم
من خاک ره به سر چهکنم خاک بر سرم
پوشید چشم از دو جهان گرد رفتنش
آیینه نقش پاست به هر سو که بنگرم
بیمار یأس بر که برد شکوهٔ الم
داغم ز نالهای که تهی کرد بسترم
زبن عاجزی کسی چه به حالم نظر کند
سوزن به دیده میشکند جسم لاغرم
فریاد من ز شمع بهگوش که میرسد
هر چند بال نالهکشم رنگ بیپرم
گرمی در آتش تب و تابم نفس گداخت
خاکستری مگر بکشد در ته پرم
جیب ملامتم زتظلم بهانه جوست
مژگان به هر که باز کنم سینه میدرم
در دامنی که دست زنم از ادب شلم
بر وعدهای که گوش نهم از حیا کرم
اکنون کجاست حوصله و کو امید عیش
می پیش ازبن نبود که کم شد ز ساغرم
ایکاش در عدم به سراغم رضا دهند
تا من بدان جهان دوم و بازش آورم
بر فرق بیکسم که نهد دست داغ دل
در ماتمم که گریه کند دیدهٔ ترم
بیدل کجا روم ز که پرسم مقام یار
آواره قاصد نفسم نامه میبرم
زمین
رو زردی از من است ز چشم سیه گرم
ورنه کی آیی آن که من اندر تو بنگرم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1421
ابروی تو به صورت ظاهر چو بنگرم
ماه بلند مرتبه را یاد ناورم
جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 12
جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرم
یعنی غلامِ شاهم و سوگند میخورم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 329
آن بخت کو که بر در تو باز بگذرم؟
وآن دولت از کجا که تو بازآیی از درم؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 170
شهبازم و شکار جهان نیست در خورم
ناگه بود که از کف ایام برپرم
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 16 - در نعت رسول اکرم (ص)
گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم
کفار بشنوند نگروند کافرم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 533
نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم
نه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 22
محو دلم مپرس ز تحقیق عنصرم
آیینه خنده است دماغ تحیرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2131
فارسی متن کا ماخذ: گنجور