شاعر: بیدل دهلوی
همچو شمع از خویش بر اندازِ وحشت برترم
بسکه دامن چیدم از خود زیر پا آمد سرم
ناامیدیهای مطلب پُر نزاکتنشئه بود
از شکست آبرو لبریزِ دل شد ساغرم
هر بن موی مرا با آه حسرت چشمکی است
سرمهها دارد ز دود خویش چشمِ مجمرم
در غبار نیستی هم آتشم افسرده نیست
داغ چون اخگر نمکسود است از خاکسترم
میگشایم سر به مُهر اشک طومار نگاه
نیست بیرونِ گره یک رشته موج گوهرم
همچو آن کلکی که فرساید به تحریر نیاز
نگذرم از سجدهات چندانکه از خود بگذرم
صفحهٔ آیینه محتاج حک و اصلاح نیست
بسکه بینقش است شستن شستهام از دفترم
عالم یکتایی از وضع تصنع برتر است
من تو گردم یا تو من اینها نیاید باورم
دعوی دل دارم و دل نیست در ضبط نفس
عمر ها شد ناخدای کشتی بیلنگرم
مرگ هم در زندگی آسان نمیآید به دست
تا ز هستی جان برم عمری است زحمت میبرم
مستی طاووس من تا صدقدح مخمور ماند
ظلمت من برنمیدارد چراغانِ پَرَم
بیکسی بیدل چه دارد غیر تدبیر جنون
طرْفِ دامانی نمییابم گریبان میدَرَم
زمین
چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
از معانی در معانی تا روم من خوشترم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1590
شد ز بیقدری غبار دیده ها شعر ترم
مهره گل گشت از گرد کسادی گوهرم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5367
شست نقش انجم از افلاک مژگان ترم
ابر شد مستغنی از دریا ز آب گوهرم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5368
آتش تر میدمد از طبع چون آب ترم
در معنی میچکد از لفظ معنیپرورم
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 23
بسکه چون طاووس، پیچیدهست مستی در سرم
جامها در گردش آید گر به خود جنبد پرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2126
بس که در هجر تو فرسود از ضعیفی پیکرم
میتوان از موی چینی سایه کردن بر سرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2127
سرمه شد آخر به خواب بیخودیها پیکرم
سایهٔ دیوار مژگان که زدگل بر سرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2128
شعلهٔ بیطاقتی افسرده در خاکسترم
صد شرر پرواز دارد بالش خواب از سرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2129
فارسی متن کا ماخذ: گنجور