شاعر: صائب
شد ز بیقدری غبار دیده ها شعر ترم
مهره گل گشت از گرد کسادی گوهرم
بس که کشتی را به خشکی بست پیر میفروش
دست خواهش چون سبو شد خشک درزیر سرم
گفتم از می گرد کلفت را فرو شویم زدل
می چو داغ لاله خون مرده شد در ساغرم
عندلیبی را دهن پر زر نکردم در بهار
عاقبت چون گل به کوری خرج آتش شد زرم
گرچه پیری آتش شوق مرا خاموش کرد
می شود روشن چراغ مرده از خاکسترم
غوطه در دریای آتش تا ز یکرنگی زدم
چون سمندر جوشن داود شد بال و پرم
دیده من تا به خورشید جمال او فتاد
می کند رقص روانی در چشم ترم
زمین
بسکه چون طاووس، پیچیدهست مستی در سرم
جامها در گردش آید گر به خود جنبد پرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2126
بس که در هجر تو فرسود از ضعیفی پیکرم
میتوان از موی چینی سایه کردن بر سرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2127
سرمه شد آخر به خواب بیخودیها پیکرم
سایهٔ دیوار مژگان که زدگل بر سرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2128
شعلهٔ بیطاقتی افسرده در خاکسترم
صد شرر پرواز دارد بالش خواب از سرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2129
همچو شمع از خویش بر اندازِ وحشت برترم
بسکه دامن چیدم از خود زیر پا آمد سرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2133
چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
از معانی در معانی تا روم من خوشترم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1590
آتش تر میدمد از طبع چون آب ترم
در معنی میچکد از لفظ معنیپرورم
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 23
شست نقش انجم از افلاک مژگان ترم
ابر شد مستغنی از دریا ز آب گوهرم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5368
فارسی متن کا ماخذ: گنجور