رو زردی از من است ز چشم سیه گرم
ورنه کی آیی آن که من اندر تو بنگرم
من دانم ولی که شده ست آب جوی او
کز دست چشم خویش چه خونابه می خورم
در جستن شکوفه روی تو شد روان
بادی که از جوانی خود بود در سرم
اکنون که مر مرا غم تو سرخ روی کرد
پیش که گویم این غم و این زر کجا برم؟
بگشا نقاب کز رخ چون آفتاب تو
روز فرود رفته خود را برآورم
دل چون چراغ سوخته شد ز آتش فراق
از شام غم هنوز به تاریکی اندرم
سودای خاک پای تو تا در سر من است
سر در کلاه سبز فلک در نیاورم
من خسروم، ولیک نگر کز فراق تو
گویی که از نگارش شاپور دفترم
زمین
محو دلم مپرس ز تحقیق عنصرم
آیینه خنده است دماغ تحیرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2131
هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم
من خاک ره به سر چهکنم خاک بر سرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2134
ابروی تو به صورت ظاهر چو بنگرم
ماه بلند مرتبه را یاد ناورم
جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 12
جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرم
یعنی غلامِ شاهم و سوگند میخورم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 329
آن بخت کو که بر در تو باز بگذرم؟
وآن دولت از کجا که تو بازآیی از درم؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 170
شهبازم و شکار جهان نیست در خورم
ناگه بود که از کف ایام برپرم
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 16 - در نعت رسول اکرم (ص)
گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم
کفار بشنوند نگروند کافرم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 533
نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم
نه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 22
فارسی متن کا ماخذ: گنجور