آن بخت کو که بر در تو باز بگذرم؟
وآن دولت از کجا که تو بازآیی از درم؟
میخواستم که با تو برآرم دمی به کام
نگذاشت روزگار که گردد میسرم
از عمر من کنون چو نمانده است هم دمی
باری، بیا، که با تو دمی خوش برآورم
جانا، روا مدار که با دیدهٔ پر آب
نایافته مراد ز کوی تو بگذرم
زین گونه سرکشی که تو آغاز کردهای
از دست جور تو نه همانا که جان برم
دست غم تو بس که مرا پایمال کرد
مگذار هجر را که نهد پای بر سرم
با وصل همه بگو که: عراقی از آن ماست
از لطف تو که یاد کند بار دیگرم
زمین
رو زردی از من است ز چشم سیه گرم
ورنه کی آیی آن که من اندر تو بنگرم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1421
محو دلم مپرس ز تحقیق عنصرم
آیینه خنده است دماغ تحیرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2131
هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم
من خاک ره به سر چهکنم خاک بر سرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2134
ابروی تو به صورت ظاهر چو بنگرم
ماه بلند مرتبه را یاد ناورم
جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 12
جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرم
یعنی غلامِ شاهم و سوگند میخورم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 329
گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم
کفار بشنوند نگروند کافرم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 533
نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم
نه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 22
شهبازم و شکار جهان نیست در خورم
ناگه بود که از کف ایام برپرم
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 16 - در نعت رسول اکرم (ص)
فارسی متن کا ماخذ: گنجور