صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 9 - در توحید

قصیدهٔ شمارهٔ 9 - در توحید

شاعر: سنایی

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: انرا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 8

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

آراست جهاندار دگرباره جهان را

چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را

22

فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد

خورشید بپیمود مسیر دوران را

33

ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را

کاید حسد از تازگیش تازه جوان را

44

هر روز جهان خوشتر از آنست چو هر شب

رضوان بگشاید همه درهای جنان را

55

گویی که هوا غالیه آمیخت بخروار

پر کرد از آن غالیه‌ها غالیه‌دان را

66

گنجی که به هر کنج نهان بود ز قارون

از خاک برآورد مر آن گنج نهان را

77

ابری که همی برف ببارید ببرید

شد غرقهٔ بحری که ندید ایچ کران را

88

آن ابر درر بار ز دریا که برآید

پر کرده ز در و درم و دانه دهان را

99

از بس که ببارید به آب اندر لولو

چون لولو تر کرد همه آب روان را

1010

رنجی که همی باد فزاید ز بزیدن

بر ما بوزید از قبل راحت جان را

1111

کوه آن تل کافور بدل کرد به سیفور

شادی روان داد مر آن شاد روان را

1212

بر کوه از آن تودهٔ کافور گرانبار

خورشید سبک کرد مر آن بار گران را

1313

خاکی که همه ژاله ستد از دهن ابر

تا بر کند آن لالهٔ خوش خفته ستان را

1414

چندان ز هوا ژاله ببارید بدو ابر

تا لاله ستان کرد همه لاله ستان را

1515

از رنگ گل و لاله کنون باز بنفشه

چون نیل شود خیره کند گوهر کان را

1616

شبگیر زند نعره کلنگ از دل مشتاق

وز نعره زدن طعنه زند نعره زنان را

1717

آن لکلک گوید که: لک الحمد، لک الشکر

تو طعمهٔ من کرده‌ای آن مار دمان را

1818

قمری نهد از پشت قبای خز و قاقم

اکنون که بتابید و بپوشید کتان را

1919

طاووس کند جلوه چو از دور به بیند

بر فرق سر هدهد، آن تاج کیان را

2020

موسیجه همی گوید: یا رازق رزاق

روزی ده جانبخش تویی انسی و جان را

2121

زاغ از شغب بیهده بربندد منقار

چون فاخته بگشاده به تسبیح زبان را

2222

پیوسته هما گوید: یکیست یگانه

تا در طرب آرد به هوا بر ورشان را

2323

گنجشک بهاری صفت باری گوید

کز بوم به انگیزد اشجار نوان را

2424

هر گوید هو صد بدمی سرخ کبوتر

در گفتن هو دارد پیوسته لسان را

2525

چرغان به سر چنگ درآورده تذروان

تسبیح شده از دهن مرغ مر آن را

2626

شارک چو موذن به سحر حلق گشاده

آن ژولک و آن صعوه از آن داده اذان را

2727

آن شیشککان شاد ازین سنگ به آن سنگ

پاینده و پوینده مر آن پیک دوان را

2828

آن کبک مرقع سلب برچده دامن

از غالیه غل ساخته از بهر نشان را

2929

بنگر به هوا بر به چکاوک که چه گوید

خیر و حسنت بادا خیرات و حسان را

3030

نازیدن ناز و نواهای سریچه

ناطق کند آن مردهٔ بی‌نطق و بیان را

3131

آن کرکی گوید که: توی قادر قهار

از مرگ همی قهر کنی مر حیوان را

3232

پیوسته همی گوید آن سر شب تشنه

بی‌آب ملک صبر دهد مر عطشان را

3333

مرغابی سرخاب که در آب نشیند

گوید که خدایی و سزایی تو جهان را

3434

در خوید چنین گوید کرک که: خدایا

تو خالق خلقانی صد قرن قران را

3535

گویند تذروان که تو آنی که بدانی

راز تن بی‌قوت و بی‌روح و روان را

3636

آن باز چنین گوید یارب تو نگهدار

بر امت پیغمبر، ایمان و امان را

3737

آن کرکس با قوت گوید که به قدرت

جبار نگهدار، این کون و مکان را

3838

بنگر که عقاب از پس تسبیح چه گوید

آراسته دارید مر این سیرت و سان را

3939

بلبل چه مذکر شده و قمری قاری

برداشته هر دو شغب و بانگ و فغان را

4040

آید به تو هر پاس خروشی ز خروسی

کی غافل، بگذار جهان گذران را

4141

آوازه برآورد که: ای قوم تن خویش

دوزخ مبرید از پی بهمان و فلان را

4242

دنیا چو یکی بیشه شمارید و ژیان شیر

در بیشه مشورید مر آن شیر ژیان را

4343

در جستن نان آب رخ خویش مریزید

در نار مسوزید روان از پی نان را

4444

ایزد چو به زنار نبستست میانتان

در پیش چو خود خیره مبندید میان را

4545

زان پیش که جانتان بستاند ملک الموت

از قبضهٔ شیطان بستانید عنان را

4646

مجدود بدینحال تو نزدیکتری زانک

پیریت به نهمار فرستاده خزان را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای بنام و خوی خوش میراث دار مصطفا

بر تو عاشق هر دو گیتی و تو عاشق بر سخا

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 8 - در مدح قاضی یحیا صاعد

اگلی نظم

شاه را خواهی که بینی، خاک شو درگاه را

ز آبرو آبی بزن درگاه شاهنشاه را

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 10 - در تواضع اهل حق

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

حیف است‌کشد سعی دگر باده‌کشان را

یاران به خط جام ببندید میان را

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 132

هرچند گرانی بوَد اسباب جهان را

تحریک زبان نیشتر است این رگ جان را

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 135

ساقی بده آن کوزهٔ یاقوتِ روان را

یاقوت چه ارزد بده آن قوتِ روان را

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 18

از خلق خبر نیست ز خود بی خبران را

با قافله کاری نبود فرد روان را

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 808

استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟

خط حاشیه دان می کند آن غنچه دهان را

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 809

خاموشی ما گشت بدآموز، بتان را

زین پیش وگر نه اثری بود، فغان را

غالب دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 16

ترتیب کهن تازه شد آیین زمان را

نو داد نسق شاه جهانگیر جهان را

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 2 - این قصیده در مدح ابوالمنصور جهانگیر پادشاه در حین ملازمت ایشان در تعریف شکار گفته شده است

ای خاک درت صندل سرگشته سران را

بادا مژه جاروب رهت تاجوران را

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 3 - مطلع دوم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور