شاعر: غالب دهلوی
خاموشی ما گشت بدآموز، بتان را
زین پیش وگر نه اثری بود، فغان را
منت کش تأثیر وفاییم، که آخر
این شیوه عیان ساخت، عیار دگران را
در طبع بهار این همه آشفتگی از چیست؟
گویی که دل از بیم تو خون گشته خزان را
مویی که برون نامده باشد چه نماید؟
بیهوده در اندام تو جستیم، میان را
طاقت نتوانست به هنگامه طرف شد
دادیم به دست غمت از ناله، عنان را
تا شاهد رازت به خموشی شده رسوا
چون پرده به رخسار فروهشت، بیان را
در مشرب بیداد تو خونم، می نابست
کز ذوق به خمیازه درافگنده کمان را
در طاعتیان فرخ و بر عشرتیان سهل
نازم شب آدینه ماه رمضان را
اینک زده ام بال تقاضا ز دو مصرع
تا مژده معراج دهم سعی بیان را
زینسان که فرو رفته به دل، پیر و جوان را
مژگان تو جوهر بود آیینه جان را
واداشت سگ کوی تو زین حد نشناسی
در پای تو می خواستم افشاند روان را
بر تربتم از نخل قدت جلوه فروبار
تا خاک کند نوبر از آن پای نشان را
جستیم سراغ چمن خلد به مستی
در گرد خرام تو ره افتاد گمان را
ای خاک درت قبله جان و دل غالب
کز فیض تو پیرایه هستی ست جهان را
تا نام تو شیرینی جان داده به گفتن
در خویش فرو برده دل از مهر زبان را
بر امت تو دوزخ جاوید حرامست
حاشا که شفاعت نکنی سوختگان را
زمین
حیف استکشد سعی دگر بادهکشان را
یاران به خط جام ببندید میان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 132
هرچند گرانی بوَد اسباب جهان را
تحریک زبان نیشتر است این رگ جان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 135
ساقی بده آن کوزهٔ یاقوتِ روان را
یاقوت چه ارزد بده آن قوتِ روان را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 18
آراست جهاندار دگرباره جهان را
چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 9 - در توحید
از خلق خبر نیست ز خود بی خبران را
با قافله کاری نبود فرد روان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 808
استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟
خط حاشیه دان می کند آن غنچه دهان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 809
ترتیب کهن تازه شد آیین زمان را
نو داد نسق شاه جهانگیر جهان را
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 2 - این قصیده در مدح ابوالمنصور جهانگیر پادشاه در حین ملازمت ایشان در تعریف شکار گفته شده است
ای خاک درت صندل سرگشته سران را
بادا مژه جاروب رهت تاجوران را
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 3 - مطلع دوم
فارسی متن کا ماخذ: گنجور