شاعر: غالب دهلوی
غمت در بوته دانش گدازد مغز خامان را
لبت تنگ شکر سازد دهان تلخ کامان را
قضا در کارها اندازه هر کس نگه دارد
به قطع وادی غم می گمارد تیزگامان را
ز هستی پاک شو گر مرد راهی کاندرین وادی
گرانیهاست رخت رهرو آلوده دامان را
دماغ فتنه می نازد به سامان رسیدن ها
طلوع نشئه گرد راه باشد خوش خرامان را
پی رسوایی ارباب تقوی جلوه ای سر کن
کتانها ماهتابی ساز شاهم نیک نامان را
به عرض ناز خوبان را ز ما بی تاب تر دارد
عنان از برق باشد در رهش زرین ستامان را
خرابیم و رضایش در خرابی های ما باشد
ز چشم بد نگه دارد خدا ما دوستکامان را
بسا افتاده سرمست و بسا افتاده در طاعت
تو دانی تا به لطف از خاک برداری گدایان را
ز قاتل مژده زخمی گلم در جیب جان ریزد
نشاط انگیز باشد بوی خون خونین مشامان را
جهان را خاصی و عامی ست آن مغرور و این عاجز
بیا غالب ز خاصان بگذر و بگذار عامان را
زمین
گه از می تلخ میکن آن دو لعل شکرافشان را
که تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4
برو، ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان را
مرا بگذار تا میبینم آن سرو خرامان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 65
شدی پیر و همان در بند غفلت میکنی جان را
به پشت خم کشی تا کی چو گردون بار امکان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 133
عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
کهبینایی چو چشمازسرمهممکن نیستمژگان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 134
هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
به روی خندهٔ مردم مکش چاکگریبان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 136
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
فروبُرّید ساعدها برای خوب کنعان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 58
نظر کن در ترازو داری آن خورشید تابان را
اگر در پله میزان ندیدی ماه کنعان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 400
به هم پیچد خط مشکین بساط حسن خوبان را
غبار خط لب بام است این خورشید تابان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 401
ز باران جمع گردد خاطر آشفته مستان را
رگ ابری کند شیرازه این جمع پریشان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 402
ز روی لاله گون متراش خط عنبرافشان را
مکن زنهار بی شیرازه دلهای پریشان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 403
فارسی متن کا ماخذ: گنجور