زمین
گه از می تلخ میکن آن دو لعل شکرافشان را
که تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4
برو، ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان را
مرا بگذار تا میبینم آن سرو خرامان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 65
شدی پیر و همان در بند غفلت میکنی جان را
به پشت خم کشی تا کی چو گردون بار امکان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 133
عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
کهبینایی چو چشمازسرمهممکن نیستمژگان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 134
هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
به روی خندهٔ مردم مکش چاکگریبان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 136
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
فروبُرّید ساعدها برای خوب کنعان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 58
نوید التفات شوق دادم از بلا جان را
کمند جذبه طوفان شمردم موج طوفان را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 15
غمت در بوته دانش گدازد مغز خامان را
لبت تنگ شکر سازد دهان تلخ کامان را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 17
به هم پیچد خط مشکین بساط حسن خوبان را
غبار خط لب بام است این خورشید تابان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 401
ز باران جمع گردد خاطر آشفته مستان را
رگ ابری کند شیرازه این جمع پریشان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 402