The king has come, the king has come; adorn the palace-hall; cut your forearms in honour of the fair one of Canaan.
Since the Soul of the soul of the soul has come, it is not meet to mention the soul; in his presence of what use is the soul, save as a sacrifice?
Without love I was one who had lost the way; of a sudden love entered. I was a mountain; I became a straw for the horse of the king.
Whether he be Turk or Tajik, this slave is near to him even as soul to body; only the body does not behold the soul.
Ho, my friends, good luck has arrived; the time has come for offering up the load; a Solomon has come to the throne, to depose Satan.
Leap from your place; why do you tarry? Why are you so helpless? If you know it not, seek from the hoopoe the way to Solomon’s palace.
There make your litanies, there utter your secrets and your needs; Solomon indeed knows the speech of all the birds.
Speech is a wind, O slave, and distracts the heart; but he commands it, “Gather together the scattered ones!”
زمین
گه از می تلخ میکن آن دو لعل شکرافشان را
که تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4
برو، ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان را
مرا بگذار تا میبینم آن سرو خرامان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 65
شدی پیر و همان در بند غفلت میکنی جان را
به پشت خم کشی تا کی چو گردون بار امکان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 133
عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
کهبینایی چو چشمازسرمهممکن نیستمژگان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 134
هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
به روی خندهٔ مردم مکش چاکگریبان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 136
نظر کن در ترازو داری آن خورشید تابان را
اگر در پله میزان ندیدی ماه کنعان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 400
به هم پیچد خط مشکین بساط حسن خوبان را
غبار خط لب بام است این خورشید تابان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 401
ز باران جمع گردد خاطر آشفته مستان را
رگ ابری کند شیرازه این جمع پریشان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 402
ز روی لاله گون متراش خط عنبرافشان را
مکن زنهار بی شیرازه دلهای پریشان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 403
مکن کوتاه در ایام خط زلف پریشان را
که باشد ناگزیر از مد بسم الله دیوان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 404