زمین
گه از می تلخ میکن آن دو لعل شکرافشان را
که تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4
برو، ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان را
مرا بگذار تا میبینم آن سرو خرامان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 65
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
فروبُرّید ساعدها برای خوب کنعان را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 58
نظر کن در ترازو داری آن خورشید تابان را
اگر در پله میزان ندیدی ماه کنعان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 400
به هم پیچد خط مشکین بساط حسن خوبان را
غبار خط لب بام است این خورشید تابان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 401
ز باران جمع گردد خاطر آشفته مستان را
رگ ابری کند شیرازه این جمع پریشان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 402
ز روی لاله گون متراش خط عنبرافشان را
مکن زنهار بی شیرازه دلهای پریشان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 403
مکن کوتاه در ایام خط زلف پریشان را
که باشد ناگزیر از مد بسم الله دیوان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 404
چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟
که سازد طفل بازیگوش کاغذباد قرآن را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 405
مسخر کرد خط عنبرین رخسار جانان را
پری آورد در زیر نگین ملک سلیمان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 406