زمین
ساقی بده آن کوزهٔ یاقوتِ روان را
یاقوت چه ارزد بده آن قوتِ روان را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 18
آراست جهاندار دگرباره جهان را
چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 9 - در توحید
از خلق خبر نیست ز خود بی خبران را
با قافله کاری نبود فرد روان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 808
استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟
خط حاشیه دان می کند آن غنچه دهان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 809
خاموشی ما گشت بدآموز، بتان را
زین پیش وگر نه اثری بود، فغان را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 16
ترتیب کهن تازه شد آیین زمان را
نو داد نسق شاه جهانگیر جهان را
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 2 - این قصیده در مدح ابوالمنصور جهانگیر پادشاه در حین ملازمت ایشان در تعریف شکار گفته شده است
ای خاک درت صندل سرگشته سران را
بادا مژه جاروب رهت تاجوران را
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 3 - مطلع دوم
حیف استکشد سعی دگر بادهکشان را
یاران به خط جام ببندید میان را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 132