صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »شمارهٔ 2 - این قصیده در مدح ابوالمنصور جهانگیر پادشاه در حین ملازمت ایشان در تعریف شکار گفته شده است

شمارهٔ 2 - این قصیده در مدح ابوالمنصور جهانگیر پادشاه در حین ملازمت ایشان در تعریف شکار گفته شده است

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: انرا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 8

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ترتیب کهن تازه شد آیین زمان را

نو داد نسق شاه جهانگیر جهان را

22

از قاعده دانی سپه و ملک نسق کرد

آری به نسق کار شود قاعده دان را

33

گویند که در روز نخستین دل و دستش

ضامن شده محصول یم و حاصل کان را

44

این واقعه البته یقینست که رسم است

دارنده تر از خویش نمایند ضمان را

55

این حال و سرور از اثر طبع کریم است

رقص از دل آزاد بود سرو روان را

66

خاک از اثر تربیتش عکس سپهر است

حق پرده برانداخته جنات نهان را

77

رخساره خلق از اثر عدل شکفته‌ست

زان گونه که رشک است به هم پیر و جوان را

88

اعدا و موالی که به ترتیب نبودند

در ضابطه این دارد و در رابطه آن را

99

حزمش چو به باطن نگرد صحت اخلاص

رگ در تن مردان گسلد تاب و توان را

1010

کس ملک به این ضابطه معمور نکردست

رضوان به تماشا مگر آورده جنان را

1111

در شرع شود داخل اگر حکم و رسومش

دخلی نرسد مجتهد و موعظه خوان را

1212

آنجا که احاطت کند اسباب سعادت

جا نیست در آن حیطه خلاف سرطان را

1313

وآنجا که دهد دست به هم ذوق حضورش

ره نیست در آن حلقه حدیث حدثان را

1414

گردون کند ار چشم سیه از پی ملکش

چون مردمک از چشم کشندش دبران را

1515

شاهی که سعیدان فلک حکم نرانند

جز بر اثر طالع او نفع قران را

1616

گر از خرد اطلاق کند حس به انامل

آرد به سخن خامه ببریده زبان را

1717

ور بر نظر القا کند اطلاق اصابع

خواند به بغل نامه سربسته بیان را

1818

جستند دوات و قلم از شمس و عطارد

نام و لقب از نور نوشتند و نشان را

1919

ملکی که بد از امن ستان زیر و زبر شد

از نام جهانگیر تو هر ملک ستان را

2020

جز کنیت و نام تو که مستعمل خاص است

مهمل لقب و نام چه بهمان چه فلان را

2121

یاد تو زلالیست کزان تشنه محرور

در بادیه بی آب نشاند عطشان را

2222

سودای تو مالیست کزان تاجر مفلس

با کیسه بی مایه کند جبر زیان را

2323

طالع سعت ساحت مقدار تو می دید

چندان که فزون دید کران دید میان را

2424

یک چند اگر دایره سانت به کران برد

بگرفت چو پرگار میان را و کران را

2525

آخر ز کرانت به مکان پدر آورد

آراست به روی تو مکین را و مکان را

2626

شیرین ترت از جان جهان چشم پدر دید

خوش دید که با ملک سپارد به تو جان را

2727

ازعیش و سروری که کنون دور تو دارد

میل است که پس بازبگردد دوران را

2828

سرسبز ز برگ و بر تو شاخ طرب ماند

زانست که در هند نبینند خزان را

2929

ملکی که به کوشش ملکان قبض نکردند

در قبضه حکم تو سبک داد عنان را

3030

از پرده برآورد صد آهنگ بشارت

کوسی که به آهنگ نمی کرد فغان را

3131

از عدل تو در چشم بتان خانه نشین شد

آن فتنه که پیوسته بزه داشت کمان را

3232

عدل تو در احیای گل و آب گرفتست

تکبیر نیابت ز روان حکم روان را

3333

تا آب وگل از مهر تو ترکیب نسازند

معجون عناصر ندهد نشئه جان را

3434

در نافه شود مشگ به سودای تو بویا

لازم بود آری طپش دل خفقان را

3535

تا ناف زمین را به نوالت نبریدند

توام حرم کعبه نزاد امن و امان را

3636

نهر کف سیال تو را عقد بنانست

برقی که به بستن نکند کم سیلان را

3737

بر سقف فلک لغو شود بیضه انجم

از مطبخ تو گر نکند کسب دخان را

3838

گر رای تو جستی کلف ماه نبودی

بی مایه فتد داغ فطیری رخ نان را

3939

جاه کم رنگین عدوی تو ز اختر

آبیست که برداشته رنگ یرقان را

4040

از دبدبه جاه تو بر گوشه نهادند

بس کوس پرآوازه بدریده دهان را

4141

سیاره قطاع ز خوف تو به هر صبح

بی کور نمایند ره کاهکشان را

4242

عزم تو سمندیست که از غایت تیزی

پهلوش در اندیشه نساید کش ران را

4343

حزم تو دیاریست که پیوسته به آیین

بگشاده درو شفقت و انصاف دکان را

4444

مجهول به معلوم تو سبقت نگرفتست

فهم تو مرادف به یقین کرده گمان را

4545

این سیرت و سان تو هویداست که مثلست؟

آسان نتوان یافت چنین سیرت و سان را

4646

حدثت به غلط تربیت کس ننماید

از چهره شناسد چه شجاع و چه جبان را

4747

بس خاصیت نفع در اضداد نهادی

حرز بره از ناخن گرگست شبان را

4848

ناکرده ز مهتاب درت کسب رطوبت

در دفع حرارت اثری نیست کتان را

4949

آن را که دل آسات؟ قوی ساخته در حرب

بازو ز سبک فرق نکردست گران را

5050

بر چرخ چهارم فتد ار لمعه تیغت

ساقط کند از صلب پدر نطفه کان را

5151

روزی که سپه جرگه زند از پی نخجیر

آهو بره بر زیر خزد شیر ژیان را

5252

ریزند خدنگ از همه سو بر دد و بر دام

در کار نیابند یلان سوی یلان را

5353

راهی نگشایند مگر رخنه شمشیر

جایی ننمایند مگر نوک سنان را

5454

در مغز تفک زور کند عطسه سودا

آتش ز دهان جوش زند مار دمان را

5555

بریان بره بر چرخ کند رعد زبانه

گریان حمل از پیش جهد میغ دخان را

5656

از هول صدای تفک و نعره گردان

سکان سماوات گذارند مکان را

5757

آرند سوی صید سپه حمله به یک بار

نوعی که بشورند زمین را و زمان را

5858

از بس به میان جمع ز پیکار شود صید

از دامن صحرا نشناسند میان را

5959

زان گونه که در زلزله افتند مکان ها

سر باز زند گاو زمین حمل گران را

6060

جز مغز سر بره بر آن خوان نشود صرف

هرچند شکم سیر شود انسی و جان را

6161

پرواز کند سوی زمین کرکس گردون

از بس به زمین کشته ببیند حیوان را

6262

چندان که کشد سفره ز سرتاسر دنیا

از بهر اسد تحفه برد زله خوان را

6363

چون شه به سوی جعبه برد دست، ببندد

بر طایر افلاک طریق طیران را

6464

نسرین پرد از نه فلک خویش به بالا

جوید به سر سدره ز جبریل امان را

6565

آن دم که پی صید دهد راه ملاقات

خاکی عقابی پر و شاهین کمان را

6666

خون بر رخ هدهد چکد از تاج سلیمان

بیم از سر طاووس بود چتر کیان را

6767

وآنگه که دهد طعمه به مرغان شکاری

در بال بدزدند تذروان جولان را

6868

شهباز مرقع سلب چنگ کناره

بر کبک درد حله خارا و کتان را

6969

وان چرخ مرصع سلح لعل تماغه

گردن به عضد درشکند کرگدنان را

7070

شنقار قوی حمله خونخوار تو دارد

در بیشه به فریاد و فغان ببر بیان را

7171

از ضربت سرپنجه شاهین تو ترسد

سیمرغ که گم ساخته در قاف نشان را

7272

عیشی دگر آغاز که از ذوق شکارت

کشتند همه جانوران جانوران را

7373

از چهره بیارای رخ مسکن و مسند

در کاسه زر ریز ز خم آب رزان را

7474

آن کاسه زرین که کند کار تو چون زر

آن آب رزانی که برد رنگ خزان را

7575

آن آب رزانی که ز نیرنگی رنگش

عیسی به سر دار بود رنگ رزان را

7676

آن شیره انگور که تا او نشود صاف

از درد نصیبی نرسد دردکشان را

7777

آن بکر پری چهره که از صحبت سورش

بازارچه برچیده شود شیشه گران را

7878

بنت العنب آن بکر که در لیل زفافش

دستارچه دستار شود قیصر و خان را

7979

آن باده که در آخر پنجشنبه شعبان

سازد شب عید اول شام رمضان را

8080

آن باده که ترتیب خیالات توهم

اعجاز کرامات کند برهمنان را

8181

آن باده که بس امزجه را داده عدالت

هندی زبلاغت لغوی کرده لسان را

8282

آن باده که گر در طپش دل نظر افکند

از قهقهه شیشه گشاید خفقان را

8383

آن باده که سازد به دمی گونه احمر

در چهره صفرا زده رنگ یرقان را

8484

در شانه ناتاخته مالیده خرد را

بر ناطقه ناتافته خاریده بیان را

8585

در شیشه ز اعمی ببرد علت کوری

در مستی از الکن ببرد بند زبان را

8686

در وقت عطا پایه فرازنده کرم را

در حال عنا شعله فروزنده روان را

8787

در طبع جوانی نهد آرامش پیری

درک خرد پیر دهد طبع جوان را

8888

زین باده صافی که فروزنده هوشست

بستان و زهش نور یقین بخش گمان را

8989

با فهم ز می روشن مستی و میانه

در کار نگر غایت اطراف و میان را

9090

دل ساز مسخر که بدین شیوه توان بست

بر آفت سیاره طریق سیران را

9191

ملک و حشم از عدل تو در امن و امانند

خوش زی و سعادت شمر این امن و امان را

9292

بر عقل هویداست که رجحان عظیم است

بر چاکر جاگیر ستان ملک ستان را

9393

در تقویت ملک و سپه دست قوی به

سالار نکت یاب وزیر همه دان را

9494

تکمیل بود بیشه پیران نه جوانان

صعب آدمیی خرد کند کار کلان را

9595

در عون سپهدار و سپه کوش و نگه کن

نام از پسر زال بلندست کیان را

9696

تشریف قبولی ز سر لطف که اقبال

از دیر پی بندگیت بسته میان را

9797

قربان شوم احسان شه و حسن گمان را

کار است ز حسن طلبم روی نشان را

9898

فر شه از اقلیم به اقلیم دوانید

ششماهه مسافت به درم پیک دوان را

9999

ناگاه برآمد ز درم بانگ که گویید

فرمان طلب آمده از شاه فلان را

100100

بی کفش و عمامه به در از خانه دویدم

نی کرده قبا در بر و نی بسته میان را

101101

تا حاکم دیوان و بلد برد رسولم

دیدم همه جا مژده دهان مژده رسان را

102102

ناگفته تحیت ز شعف مجلس اول

دادم ره تقدیم بشان همه شان را

103103

اصحاب حسان مصحف از احباب ستانند

بگرفتم از احباب به تعظیم نشان را

104104

بوسیدم وبر فرق به تسلم نهادم

بگشودم و بر ناصیه سودم رخ آن را

105105

می دیدم و می سودم ازان سرمه نظر را

برخواندم و لیسیدم ازان شهد زبان را

106106

تا دیدم ازو اختر پر نور بصر را

تا کردم ازان طبله پر نوش دهان را

107107

فی الحال دویدم ز پی مرکب و سامان

کردم ز همه روی وداع اهل مکان را

108108

امروز سه ماهست که پویان به سراغم

گلشن به دماغ و به بغل حاصل کان را

109109

چون بحر تو در جذر وز مد شیر شکاری

چون گنج روان من به طلب بحر روان را

110110

چون تاجر گجرات که از مکه برآید

خوش یافتم از کعبه به کوی تو نشان را

111111

در حضرتت استاده چو موسی به سر طور

بگرفته به کف نسخه اعجاز بیان را

112112

دارد ز طراوت سخنم تازه نفس ها

چون گل که کند عطرفشان باد وزان را

113113

گو فضل و عدالت به سزا نظم و نسق ساز

دریافته حسان زمان شاه زمان را

114114

گر مدعیی از در انکار درآید

هان این من و اشعار صلا کلک و بنان را

115115

نتوان به غباری که کند جلوه بپوشند

مهری که به انوار گرفتست جهان را

116116

شد وحی از آن قطع که دیوان «نظیری »

می کرد به فرقان و به تورات قران را

117117

برخوان ورق و رتبه هر طبع نگهدار

تعلیم چه حاجت خرد مرتبه دان را

118118

تا طبع کند میل که در گلشن و صحرا

بر سبزه و سنبل نگرد آب روان را

119119

چون آب که بر سبزه و سنبل گذرد خوش

سر خوش گذران عیش و حیات گذران را

120120

عمرت به شماری که شب و روز شهورش

تا حشر بود پرده مدار دوران را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چندی به غلط بتکده کردیم حرم را

وقتست که از کعبه برآریم صنم را

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 1 - یک قصیده

اگلی نظم

ای خاک درت صندل سرگشته سران را

بادا مژه جاروب رهت تاجوران را

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 3 - مطلع دوم

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

حیف است‌کشد سعی دگر باده‌کشان را

یاران به خط جام ببندید میان را

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 132

هرچند گرانی بوَد اسباب جهان را

تحریک زبان نیشتر است این رگ جان را

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 135

ساقی بده آن کوزهٔ یاقوتِ روان را

یاقوت چه ارزد بده آن قوتِ روان را

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 18

آراست جهاندار دگرباره جهان را

چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 9 - در توحید

از خلق خبر نیست ز خود بی خبران را

با قافله کاری نبود فرد روان را

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 808

استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟

خط حاشیه دان می کند آن غنچه دهان را

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 809

خاموشی ما گشت بدآموز، بتان را

زین پیش وگر نه اثری بود، فغان را

غالب دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 16

ای خاک درت صندل سرگشته سران را

بادا مژه جاروب رهت تاجوران را

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 3 - مطلع دوم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور