صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 8 - در مدح قاضی یحیا صاعد

قصیدهٔ شمارهٔ 8 - در مدح قاضی یحیا صاعد

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 19

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ای بنام و خوی خوش میراث دار مصطفا

بر تو عاشق هر دو گیتی و تو عاشق بر سخا

2

ای چو آب اندر لطافت ای چو خاک اندر درنگ

وی چو آتش در بلندی و چو باد اندر صفا

3

رشوت از حکمت چنان دورست کز گردون فساد

بدعت از علمت چنان پاکست کز جنت وبا

4

برفکندی رسم ظلم و اسم رشوت از جهان

تا شدی بر مسند حکم شریعت پادشا

5

ای که بر صحرا نزیبد جز برای خدمتت

هیچ هدهد را کلاه و هیچ طوطی را قبا

6

دوست رویی آن چنان کز پشت ماهی تا به ماه

بر تو هر موجود را عشقی همی بینم جدا

7

گرچه ناهموار بود از پیشکاران کار حکم

پیش از این لیکن ز فر عدل تو در وقت ما

8

آن چنان شد خاندان حکم کز انصاف و عدل

می‌کند مر خاک را از باد عدل تو جدا

9

جز دعای تو نمی‌گویند شیران در زئیر

جز ثنای تو نمی‌خواهند مرغان در نوا

10

ای در حکمست و این دعوی که کردم راست بود

گر نداری استوارم بگذرانم صد گوا

11

عقل اندر کارگاه جان روایی خواست یافت

از برای خدمت صدرت نه از بهر بها

12

ناگهان دیدم که گردان گشت بر گردون نطق

بیست و نه کوکب همه تاری ولیک اصل ضیا

13

بغضی از وی چون بنات النعش و بعضی چون هلال

بعضی از وی چون ثریا بعضی از وی چون سها

14

شکلهاشان در مخارج نقش نفس ناطقه

ذاتهاشان بر منابر شرح شرع مصطفا

15

چشم من چون گوش گشتی چون ندیدی بر زمین

گوش من چون چشم گشتی چون شدندی بر سما

16

ترجمان کفر و دین بودند و جاسوس ضمیر

قهرمان عقل و جان بودند و فرزند هوا

17

عقل چون در یافتن شد این همه گرد آمدند

نزد او از بهر عز سرمد و کسب بقا

18

عقل عاجز شد ازیشان زان که ریشهٔ آن ردا

این یکی گفتی: مرا ساز آن دگر گفتی : مرا

19

عقل چون مرسیرتت را چاکریها کرده بود

کرد چون خلقت امید هر یکی زیشان روا

20

مبهم و رمز از چه گویم چون نگویم آشکار

نه کسی اینجای بیگانه‌ست ماییم و شما

21

و آنکه شعری خواستم گفتن ترا از بهر شکر

نز برای آنکه تا بار دگر جویم عطا

22

حرفها دیدم که خود را یک به یک بر می‌زند

پیش من زاری کنان زانسان که پیران در دعا

23

گاه تاج از سر همی انداخت شین بر سان سین

گاه پیشم سرنگون میشد الف مانند لا

24

همچو جیم و دال و را و قاف و عین و لام و نون

از الف تا یا دگرها مانده در پیشم دوتا

25

این همی گفت ای سنایی الله الله زینهار

از جمال مدح او ما را نصیبی کن سنا

26

و آن دگر گفتی مرا کن قافیت در مدح او

تا بدرم همچو اقبالش مخالف را قفا

27

وین دگر گفتی: مرا حرف روی کن تا چنو

در میان حرفها بازار من گردد روا

28

چون ز خلق معنویت آن دیده بودم در زمان

از پی تشریف ایشان مثنوی گفتم ثنا

29

ز آنچنان سیرت چنین معنی همی زاید یلی

ز آسمان چون نوش بارد نوش باشد نوشبا

30

تا بیابی گر بجویی از برای حج و غزو

در مناسک حکم حج و در سیر حکم غزا

31

این چنین انصافها چون غازیان بادت ثواب

وز چنان کردارها چون حاجیان بادت جزا

32

اخترت بادا منیر و طالعت بادا قوی

رتبتت بادا بلند و حاجتت بادا روا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 7 - در مقام اهل توحید

اگلی نظم

آراست جهاندار دگرباره جهان را

چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 9 - در توحید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای خیالِ قامتت آهِ ضعیفان را عصا

بر رخت نظاره‌ها را لغزش از جوشِ صفا

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 3

او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا

داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 4

آن که تسبیح حصا بر صدق او آمد گوا

گاه احصای ثنایت گفته لا احصی ثنا

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 1 - فی توحیده سبحانه و تعالی

مرحبا ای قاصد ملک معالی مرحبا

الصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 2

من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا

سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 131

عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا ؟

لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما ؟

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 144

سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را

از صبوحی‌های شاه آگاه کن فساق را

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 151

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا

مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 152

از فراق شمس دین افتاده‌ام در تنگنا

او مسیح روزگار و درد چشمم بی‌دوا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 155

ای هوس‌های دلم بیا بیا بیا بیا

ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 156

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور