صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 10 - در تواضع اهل حق

قصیدهٔ شمارهٔ 10 - در تواضع اهل حق

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: اهرا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 7

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

شاه را خواهی که بینی، خاک شو درگاه را

ز آبرو آبی بزن درگاه شاهنشاه را

2

نعل کن چون چتر او دیدی کلاه چرخ را

چاک زن چون روی او دیدی قبای ماه را

3

چون کله بر سر نشین دزدان افسر جوی را

چون خرد در جان نشان رندان لشکرگاه را

4

از برای عز دیدار سیاوخشی و شش

همچو بیژن بند کن در چاه خواری جاه را

5

عافیت را سر بزن بهر کمال عشق را

عاقبت را دم بزن بهر جمال راه را

6

هم به چشم شاه روی شاه خواهی دید و بس

دیده اندر کار شه کن کوری بدخواه را

7

آه غمازست اندر راه عشق و عاشقی

بند برنه در نهانخانهٔ خموشی آه را

8

از سر آزاد مردی تیغی از غیرت بزن

هم شفاعت جوی را کش، هم شفاعت خواه را

9

درد عشق از مرد عاشق پرس از عاقل مپرس

کگهی نبود ز آب و جاه یوسف چاه را

10

عقل بافنده‌ست منشان عقل را بر تخت عشق

آسمان عشاق را به ریسمان جولاه را

11

گر سپر بفگند عقل از عشق گو بفگن رواست

روی خاتون سرخ باید خاک بر سر داه را

12

پیش گیر اندر طلب راه دراز آهنگ و تنگ

گو دل اندر شک شکن، صبر زبان کوتاه را

13

درد موسی‌وار خواهی جام فرعونی طلب

باده‌های عافیت سوز و ملامت کاه را

14

هر غم و شادی که از عشقت هم عشقست از آنک

بار عندالله باشد تخم عبدالله را

15

کاه گرداند وفای عشق تا برجانت نیز

حکم نبود عقل شغل افزای کارآگاه را

16

باد کبر از سر بنه در دل برافراز آتشی

پس برآن آتش بسوزان آبگون درگاه را

17

چون شدی کاهی سنایی گردکاهی گرد و بس

زان که کاهی به شناسد قدر و قیمت کاه را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آراست جهاندار دگرباره جهان را

چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 9 - در توحید

اگلی نظم

ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را

کو هیچ به از خود نشناسد دگری را

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 11

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مغتنم‌گیرید دامان دل آگاه را

محرمان لبریزیوسف دیده‌اند این چاه را

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 150

گوشه برقع فتاد از طرف رخ آن ماه را

کشف شد نور تجلی عارف آگاه را

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 45

دردمندی سر به گردون می رساند آه را

می فزاید پیچ و تاب این رشته کوتاه را

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 191

ناتوانی از اجابت نیست مانع آه را

می‌رساند پیچ و خم آخر به منزل راه را

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 192

هست در نقصان تمامی ها دل آگاه را

مومیایی از شکست خویش باشد ماه را

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 193

کاسه زانوست جام جم دل آگاه را

یوسف از روی زمین خوش تر شمارد چاه را

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 194

دلفریبی چون به جولان آورد آن ماه را

مرد می باید نگه دارد عنان آه را!

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 195

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور