شاعر: جامی
گوشه برقع فتاد از طرف رخ آن ماه را
کشف شد نور تجلی عارف آگاه را
مایل طوبی نیاید سایه سرو قدت
منصب عالی چه لایق همت کوتاه را
در دعا جز دولت وصلت نمی خواهد دلم
یاد کن روزی دعاگویان دولت خواه را
شد کمان قامتم را رشته های اشک زه
تا گشایم بهر صید وصل تیر آه را
بار هجران تو کوه است این تن لاغر چو کاه
طاقت کوهی چنان تا کی بود این کاه را
راه در بند است با کوی تو رو چون آورم
گرنه لطفت بر من بیدل گشاید راه را
کوس خاقانی زند جامی در اقلیم سخن
گر فتد نظمش قبول طبع شروانشاه را
زمین
مغتنمگیرید دامان دل آگاه را
محرمان لبریزیوسف دیدهاند این چاه را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 150
شاه را خواهی که بینی، خاک شو درگاه را
ز آبرو آبی بزن درگاه شاهنشاه را
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 10 - در تواضع اهل حق
دردمندی سر به گردون می رساند آه را
می فزاید پیچ و تاب این رشته کوتاه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 191
ناتوانی از اجابت نیست مانع آه را
میرساند پیچ و خم آخر به منزل راه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 192
هست در نقصان تمامی ها دل آگاه را
مومیایی از شکست خویش باشد ماه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 193
کاسه زانوست جام جم دل آگاه را
یوسف از روی زمین خوش تر شمارد چاه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 194
دلفریبی چون به جولان آورد آن ماه را
مرد می باید نگه دارد عنان آه را!
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 195
فارسی متن کا ماخذ: گنجور