شاعر: جامی
معلم گو مده تعلیم بیداد آن پریرو را
که جز خوی نکو لایق نباشد روی نیکو را
مرا چشم نکویی بود ازان بدخو چه دانستم
که خواهد گوش کردن در حق من قول بدگو را
رقیبا چون به ره می بینم افتاده رحمی کن
یکی زین سو خرامان بگذران آن سرو دلجو را
اگر پای سگی می بوسم ای ناصح مکن عیبم
که من روزی به کوی آشنایی دیده ام او را
به جای هر سر مو بر تن من باد صد نشتر
اگر خواهم ز درد دوست خالی یک سر مو را
نیفتادی میان خاک و خون هر دم اگر بودی
به راهش روی افتادن رشک بی ره و رو را
چنین آشفته و رسوا به کوی او مرو جامی
مبادا کز تو عار آید سگان آن سر کو را
زمین
چه پروا از عتاب و ناز عشاق بلاجو را
که عاشق مد احسان می شمارد چین ابرو را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 430
به هر تردامنی منمای آن آیینه رو را
مبادا زنگ خجلت سبز سازد حرف بدگو را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 431
تهی چشمان چه میدانند قدر روی نیکو را
نباشد جز گرانی بهره از یوسف ترازو را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 432
به خلوت مژده نزدیکی یارست پهلو را
فریب امتحان پاکبازی داده ام او را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 20
فارسی متن کا ماخذ: گنجور