شاعر: جامی
گذشت از حد خروش و گریه ابر نوبهاران را
کجا دانست یارب درد و داغ دل فگاران را
مبار ای ابر روز گشت آن چابک سوار آخر
که دیده بر ره است از دیرباز امیدواران را
ازین عشق جگرخواره چه دارم چشم بهبودی
که بر داده به باد نیستی چون من هزاران را
ز جام نیم خورد او کجا یک جرعه تا بینی
چو عهد من شکسته توبه پرهیزگاران را
چنین کز باده عشرت به خواب مستی شبها
چه دانی محنت بی خوابی شب زنده داران را
سزد کز بی کسی چون من عنان دوستی پیچد
بتی کو بسته فتراک بیند شهریاران را
سمند ناز جولان ده به ره گو کشته شو جامی
اگر ضایع شود موری چه نقصان شهسواران را
زمین
ز منع افزون شود شوق گرستن بی قراران را
که افزاید رسایی از گره در رشته باران را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 409
ز خلوت نیست بر خاطر غمی وحدت شعاران را
گره در دل ز پیوندست دایم شاخساران را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 410
فروغ مهر باشد دیده اخترشماران را
صفای ماه باشد جبهه شب زنده داران را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 411
نمی خواهیم روی تلخ ابر نوبهاران را
به مشت خار ما سرگرم کن آتش عذاران را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 412
شکست رنگ تا رسوا نسازد بی قراران را
جگر خونست از بیم نگاهت رازداران را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 14
فارسی متن کا ماخذ: گنجور