شاعر: رومی
خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری
فرشتهای کنمت پاک با دو صد پر و بال
که در تو هیچ نماند کدورت بشری
نمایمت که چگونهست جان رسته ز تن
فشانده دامن خود از غبار جانوری
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند
تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری
قضا که تیر حوادث به تو همیانداخت
تو را کند به عنایت از آن سپس سپری
روان شدهست نسیم از شکرستان وصال
که از حلاوت آن گم کند شکر شکری
ز بامداد بیاورد جام چون خورشید
که جزو جزو من از وی گرفت رقص گری
چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم
که تا میان من و تو نماند این دگری
بده بده هله ای جان ساقیان جهان
کرم کریم نماید قمر کند قمری
به آفتاب جلال خدای بیهمتا
نیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری
تمام این تو بگو ای تمام در خوبی
که بسته کرد مرا سکر باده سحری
زمین
دو چشم مست ترا نیست از جهان خبری
که نشتری ست ازان غمزه ها به هر جگری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1967
پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد حکیم گفت: از تو مسئله ای پرسم، بی نفاق جواب گوی، زر را دوستتر می داری یا خصم را؟ گفت: زر را گفت: چونست که آن را دوستتر می داری - یعنی زر را - اینجا می گذاری و آنچه دوست نمی داری - یعنی خصم را - با خود می بری؟ پادشاه بگریست و گفت: نیکو پندی دادی که همه پندها در این درج است.
هزار گونه خصومت کنی به خلق جهان
جامیبهارستانروضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما)بخش 14
طُفیلِ هستیِ عشقند آدمیّ و پَری
ارادتی بنما تا سعادتی بِبَری
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 452
هزار حیف که از رهگذار بی بصری
نیافتم خبری از جهان بی خبری
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6857
چو لعبتان خیال اند آدمی و پری
به اختیار مشعبد کنند جلوه گری
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 531
اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3070
دلا همای وصالی بپر چرا نپری
تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3071
به من نگر که به جز من به هر کی درنگری
یقین شود که ز عشق خدای بیخبری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3072
به اهل پرده اسرارها ببر خبری
که پردههای شما بردرید از قمری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3089
فارسی متن کا ماخذ: گنجور