شاعر: رومی
به من نگر که به جز من به هر کی درنگری
یقین شود که ز عشق خدای بیخبری
بدان رخی بنگر کو نمک ز حق دارد
بود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری
تو را چو عقل پدر بودهست و تن مادر
جمال روی پدر درنگر اگر پسری
بدانک پیر سراسر صفات حق باشد
وگرچه پیر نماید به صورت بشری
به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریا
به چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری
هنوز مشکل ماندهست حال پیر تو را
هزار آیت کبری در او چه بیهنری
رسید صورت روحانیی به مریم دل
ز بارگاه منزه ز خشکی و ز تری
از آن نفس که در او سر روح پنهان شد
بکرد حامله دل را رسول رهگذری
ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسرو
به وقت جنبش آن حمل تا در او نگری
چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزی
چو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری
زمین
دو چشم مست ترا نیست از جهان خبری
که نشتری ست ازان غمزه ها به هر جگری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1967
پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد حکیم گفت: از تو مسئله ای پرسم، بی نفاق جواب گوی، زر را دوستتر می داری یا خصم را؟ گفت: زر را گفت: چونست که آن را دوستتر می داری - یعنی زر را - اینجا می گذاری و آنچه دوست نمی داری - یعنی خصم را - با خود می بری؟ پادشاه بگریست و گفت: نیکو پندی دادی که همه پندها در این درج است.
هزار گونه خصومت کنی به خلق جهان
جامیبهارستانروضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما)بخش 14
طُفیلِ هستیِ عشقند آدمیّ و پَری
ارادتی بنما تا سعادتی بِبَری
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 452
هزار حیف که از رهگذار بی بصری
نیافتم خبری از جهان بی خبری
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6857
چو لعبتان خیال اند آدمی و پری
به اختیار مشعبد کنند جلوه گری
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 531
خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3056
اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3070
دلا همای وصالی بپر چرا نپری
تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3071
به اهل پرده اسرارها ببر خبری
که پردههای شما بردرید از قمری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3089
فارسی متن کا ماخذ: گنجور