شاعر: امیرخسرو دهلوی
دو چشم مست ترا نیست از جهان خبری
که نشتری ست ازان غمزه ها به هر جگری
تو داری آنچه پری دارد از لطافت، لیک
چه فایده که نداری ز مردمی قدری
دلم ببردی تا دیگری در او نرود
دریغ باشد بر جای چون تویی دگری
متاع جان که به هر دو جهانش نفروشم
اگر تو می طلبی راضیم به یک نظری
چنان به روی تو مستغرقم که یادی نیست
که بر فراز فلک زهره ایست یا قمری
در آن زمین که تویی پای را به عزت نه
که زیر هر کف پایی فرو شده ست سری
کجاست صحبت آن دور رفتادگان، فریاد
که عمر رفت و نیامد ز رفتگان خبری!
مرا که آبله شد پای دل، ترا چه خبر
که در ولایت خوبان نکرده ای سفری!
نگشت خوش دل عاشق به انگبین بهشت
چه دل بود که توانا بود به گل شکری
ببوس از قبل خسرو آستانش، ای باد
اگر در آن سر کو روزی افتدت گذری
زمین
پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد حکیم گفت: از تو مسئله ای پرسم، بی نفاق جواب گوی، زر را دوستتر می داری یا خصم را؟ گفت: زر را گفت: چونست که آن را دوستتر می داری - یعنی زر را - اینجا می گذاری و آنچه دوست نمی داری - یعنی خصم را - با خود می بری؟ پادشاه بگریست و گفت: نیکو پندی دادی که همه پندها در این درج است.
هزار گونه خصومت کنی به خلق جهان
جامیبهارستانروضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما)بخش 14
طُفیلِ هستیِ عشقند آدمیّ و پَری
ارادتی بنما تا سعادتی بِبَری
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 452
خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3056
اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3070
دلا همای وصالی بپر چرا نپری
تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3071
به من نگر که به جز من به هر کی درنگری
یقین شود که ز عشق خدای بیخبری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3072
به اهل پرده اسرارها ببر خبری
که پردههای شما بردرید از قمری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3089
هزار حیف که از رهگذار بی بصری
نیافتم خبری از جهان بی خبری
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6857
چو لعبتان خیال اند آدمی و پری
به اختیار مشعبد کنند جلوه گری
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 531
فارسی متن کا ماخذ: گنجور