شاعر: رومی
اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری
اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیست
یقین بدانک تو در عشق شاه مختصری
ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نی
که خشم حق نبود همچو کینه بشری
چو غیر گوهر معشوق گوهری دانی
تو را گهر نپذیرد ازانک بدگهری
وگر چو حامله لرزان شوی به هر بویی
ز حاملان امانت بدانک بو نبری
پسند خویش رها کن پسند دوست طلب
که ماند از شکر آن کس که او کند شکری
ز ذوق خویش مگو با کسی که همدل نیست
ازانک او دگرست و تو خود کسی دگری
زمین
دو چشم مست ترا نیست از جهان خبری
که نشتری ست ازان غمزه ها به هر جگری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1967
پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد حکیم گفت: از تو مسئله ای پرسم، بی نفاق جواب گوی، زر را دوستتر می داری یا خصم را؟ گفت: زر را گفت: چونست که آن را دوستتر می داری - یعنی زر را - اینجا می گذاری و آنچه دوست نمی داری - یعنی خصم را - با خود می بری؟ پادشاه بگریست و گفت: نیکو پندی دادی که همه پندها در این درج است.
هزار گونه خصومت کنی به خلق جهان
جامیبهارستانروضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما)بخش 14
طُفیلِ هستیِ عشقند آدمیّ و پَری
ارادتی بنما تا سعادتی بِبَری
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 452
هزار حیف که از رهگذار بی بصری
نیافتم خبری از جهان بی خبری
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6857
چو لعبتان خیال اند آدمی و پری
به اختیار مشعبد کنند جلوه گری
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 531
خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3056
دلا همای وصالی بپر چرا نپری
تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3071
به من نگر که به جز من به هر کی درنگری
یقین شود که ز عشق خدای بیخبری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3072
به اهل پرده اسرارها ببر خبری
که پردههای شما بردرید از قمری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3089
فارسی متن کا ماخذ: گنجور