شاعر: رومی
نگاهبان دو دیدهست چشم دلداری
نگاه دار نظر از رخ دگر یاری
وگر به سینه درآید به غیر آن دلبر
بگو برو که همیترسم از جگرخواری
هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد
درون چشم تو بیند خیال اغیاری
به من نگر که مرا یار امتحانها کرد
به حیله برد مرا کشکشان به گلزاری
گلی نمود که گلها ز رشک او میریخت
بتی که جمله بتان پیش او گرفتاری
چنین چنین به تعجب سری بجنبانید
که نادرست و غریبست درنگر باری
چنانک گفت طراریم دزد در پی توست
چو من سپس نگریدم ربود دستاری
ز آب دیده داوود سبزهها بررست
به عذر آنک به نقشی بکرد نظاری
براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت
نظر به سنبله تر یکی ستمکاری
حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست
هلا که مینگرد سوی تو خریداری
چو مشتری دو چشم تو حی قیومست
به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری
دهی تو کاله فانی بری عوض باقی
لطیف مشتریی سودمند بازاری
خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی
ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری
ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست
چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری
زمین
بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری
درست شد که نداری سر وفاداری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1911
هزار شکر خدا را که چون تو دلداری
نمود روی به من بعد مدتی یاری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1990
به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری
ببالد از مژه انگشتهای زنهاری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2692
به یأس هم نپسندید ننگ بیکاری
دل شکستهٔ ماکرد ناله معماری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2693
خطاپرست مباش ای ز راستی عاری
که گر سپهر شوی میکشی نگو نساری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2694
دمی که عجز شود دستگاه بیکاری
گره گشایی ناخن کشد به سر خاری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2695
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 443
دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاری
و گر نه فتنه ندیدی به خواب، بیداری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 562
مرا دلیست گرفتار عشق دلداری
سمنبری صنمی گلرخی جفاکاری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 564
من از تو روی نپیچم گرم بیازاری
که خوش بود ز عزیزان تحمل خواری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 565
فارسی متن کا ماخذ: گنجور