شاعر: امیرخسرو دهلوی
هزار شکر خدا را که چون تو دلداری
نمود روی به من بعد مدتی یاری
کنون زبون خیالات غمزه های توام
میان مجلس مستان چنانکه هشیاری
تو یوسفی و من از نقد جان خریدارت
بیا بگو که نیابی چو من خریداری
اگر چه حسن تو از آفتاب اندک نیست
ولی ز حسن تو اندک ترست بسیاری
اگر چه بار جفای تو هر کسی نکشد
من ضعیف جفاکش همه کشم باری
هزار طعنه چه گویی که از سرم برخیز
کس این سخن نکند خاصه با تو چون یاری
جفا کنی وز من عذرخواهی از شوخی
چه می کنی و چه می خواهی از گرفتاری
زبان باین قدری رنجه دار بر خسرو
که گر بگویدت آن منی بگو آری
زمین
به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری
ببالد از مژه انگشتهای زنهاری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2692
به یأس هم نپسندید ننگ بیکاری
دل شکستهٔ ماکرد ناله معماری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2693
خطاپرست مباش ای ز راستی عاری
که گر سپهر شوی میکشی نگو نساری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2694
دمی که عجز شود دستگاه بیکاری
گره گشایی ناخن کشد به سر خاری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2695
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 443
منم که کار ندارم به غیر بیکاری
دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3054
بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3055
تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
چگونه رطل گران خوار را به دست آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3067
فرست باده جان را به رسم دلداری
بدان نشان که مرا بینشان همیداری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3068
نگاهبان دو دیدهست چشم دلداری
نگاه دار نظر از رخ دگر یاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3069
فارسی متن کا ماخذ: گنجور