شاعر: بیدل دهلوی
به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری
ببالد از مژه انگشتهای زنهاری
چوگردباد اسیران حلقهٔ زلفت
کشند محمل پرواز برگرفتاری
نگه ز پردهٔ آن چشم ناتوان پیداست
به رنگ شخص اجل در لباس بیماری
زبان خار ندانم چهگفت درگوشش
که چشم از آبلهام برد سیل خونباری
چه ممکنست دل ازگریهام بجا ماند
ز سنگ نیز نیاید در آب خودداری
دلیل عافیت شمع عرض زنهارست
تو نیز جز به سرانگشت گام نشماری
گهر ز سنگدلی بار خاطر دریاست
به رویآبنشین چون کف از سبکباری
نظر به خاک ره انتظار دوختهام
بس است مردمک چشم دام بیداری
به آن مراتب عجزمکه همچو نقش قدم
کند بنای مرا سایه سقف و دیواری
در آن بساط که من مرکز فسردگیام
رمد ز شعلهٔ جواله سعی پرگاری
غبار هستیام اجزای وحشت عنقاست
چها به باد دهی تا مرا بهم آری
ز بسکه ساغر بزم ادب زدم بیدل
چو شمع نالهگرهگشت وکرد منقاری
زمین
بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری
درست شد که نداری سر وفاداری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1911
هزار شکر خدا را که چون تو دلداری
نمود روی به من بعد مدتی یاری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1990
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 443
منم که کار ندارم به غیر بیکاری
دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3054
بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3055
تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
چگونه رطل گران خوار را به دست آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3067
فرست باده جان را به رسم دلداری
بدان نشان که مرا بینشان همیداری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3068
نگاهبان دو دیدهست چشم دلداری
نگاه دار نظر از رخ دگر یاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3069
به جان تو که بگویی وطن کجا داری
که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3084
شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3086
فارسی متن کا ماخذ: گنجور