صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 3055

غزل شمارهٔ 3055

شاعر: رومی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 28

صنف: غزل

انگریزی ترجمہ: آربری
Toggle stanza 1
1

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری

چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری

Come, come, for you will not find another friend like me; where indeed in both worlds is a beloved like me?

2

بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر

که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری

Come, come, and do not pass your days in every direction, for there is no other market elsewhere for your money.

3

تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی

تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری

You are like a dry water conduit and I am like the rain; you are like a ruined city and I am like the architect.

4

به غیر خدمت ما که مشارق شادیست

ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری

Except in serving me, which is the sunrise of joy, men have never seen and never will see any mark of happiness.

5

هزار صورت جنبان به خواب می‌بینی

چو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری

In sleep you see a thousand moving forms; when sleep has gone, you see not a single creature.

6

ببند چشم خر و برگشای چشم خرد

که نفس همچو خر افتاد و حرص افساری

Close the eye of wrong and open the eye of intelligence, for the carnal soul has fallen like an ass, and concupiscence is the halter.

7

ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین

که طبع سرکه فروشست و غوره افشاری

Seek sweet syrup from the garden of love, for human nature is a vinegar-seller and a crusher of unripe grapes.

8

بیا به جانب دارالشفای خالق خویش

کز آن طبیب ندارد گریز بیماری

Come to the hospital of your Creator, for no sick man can do without that physician.

9

جهان مثال تن بی‌سرست بی‌آن شاه

بپیچ گرد چنان سر مثال دستاری

The world without that king is like the body without its head; wind round such a head as a turban.

10

اگر سیاه نه‌ای آینه مده از دست

که روح آینه توست و جسم زنگاری

If you are not black, let not the mirror go from your hand; for the soul is your mirror and the body is rust.

11

کجاست تاجر مسعود مشتری طالع

که گرمدار منش باشم و خریداری

Where is the lucky merchant with Jupiter in ascension, that I may do that business with him and purchase his goods?

12

بیا و فکرت من کن که فکرتت دادم

چو لعل می‌خری از کان من بخر باری

Come, think of me who gave you thought; if you are buying rubies, at least buy from my mine.

13

به پای جانب آن کس برو که پایت داد

بدو نگر به دو دیده که داد دیداری

Go on foot towards him who gave you a foot, gaze on him with both eyes who gave you sight.

14

دو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویست

که نیست شادی او را غمی و تیماری

Clap hands for joy for him from whose sea is the foam, for there is no grief or sorrow happening to him.

15

تو بی‌ز گوش شنو بی‌زبان بگو با او

که نیست گفت زبان بی‌خلاف و آزاری

Listen without ears; speak unto him without a tongue, for the speech of the tongue is not without contradiction and injury.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

منم که کار ندارم به غیر بی‌کاری

دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3054

اگلی نظم

خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری

چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3056

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری

درست شد که نداری سر وفاداری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1911

هزار شکر خدا را که چون تو دلداری

نمود روی به من بعد مدتی یاری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1990

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری

ببالد از مژه انگشتهای زنهاری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2692

به یأس هم نپسندید ننگ بیکاری

دل شکستهٔ ماکرد ناله معماری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2693

خطاپرست مباش‌ ای ز راستی عاری

که ‌گر سپهر شوی می‌کشی نگو نساری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2694

دمی‌ که عجز شود دستگاه بیکاری

گره گشایی ناخن کشد به سر خاری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2695

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 443

دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاری

و گر نه فتنه ندیدی به خواب، بیداری

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 562

مرا دلیست گرفتار عشق دلداری

سمن‌بری صنمی گلرخی جفاکاری

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 564

من از تو روی نپیچم گرم بیازاری

که خوش بود ز عزیزان تحمل خواری

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 565

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور