شاعر: امیرخسرو دهلوی
نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی
کعبه دل شوی و در حرم جان آیی
ای مسیح من و جان همه آخر تا کی
یک نفس بر سر این کشته هجران آیی
خاک آن راه همه قند مکرر گردد
بر زمینی که تو زان لب شکر افشانی آیی
چند گویی که شب آیم ز رقیبان پنهان
آفتابی تو، محالست که پنهان آیی
بخت را مانی و خسرو به ته فرمانت
بخت خسرو تو اگر در ته فرمان آیی
زمین
شور گمگشتگیام زد به در رسوایی
حیف همت که شود منفعل عنقایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2809
می زند راه دلم شکل سهی بالایی
که نمی بینمش از سروقدان همتایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 290
ای که در پرده به بازار جهان می آیی
ما تو بودیم ازین پیش و تو اکنون مایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 973
ای ز خاک قدمت چشم مرا بینایی
چشم بد دور ز روی تو که بس زیبایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 977
خوشتر از کوی خرابات نباشد جایی
که به پیرانه سرم دست دهد ماوایی
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 43
دَر هَمِه دِیْرِ مُغان نیست چو مَن، شِیْدایی
خِرْقِه، جایی گِرُوِ بادِه و دَفْتَر، جایی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 490
بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی
کف دریا چه کند خواجه به جز دریایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2887
سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2890
تو پریزاده ندانم ز کجا میآیی
کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 503
عیش فرش است در آن محفل روح افزایی
که فتد شیشه می جایی و ساقی جایی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6843
فارسی متن کا ماخذ: گنجور