شاعر: جامی
ای ز خاک قدمت چشم مرا بینایی
چشم بد دور ز روی تو که بس زیبایی
ای خوش آن دیده که اول به رخت میافتد
بامدادان که به صد جلوه برون میآیی
لطف و انعام تو عام است ندانم که چرا
هیچ گه بر من درویش نمیبخشایی
سوز من روشنت آن دم شود ای شمع چگل
که شبی سوخته باشی به غم تنهایی
گر نیرزم به جوابی چو سلامت گویم
چشم دارم که به دشنام زبان بگشایی
چند سودای بتان وای ازین خون خوردن
تا به کی طعن کسان آه ازین رسوایی
عقل گفتا نرسد وصل سلاطین به گدا
بیش ازین در طلبش عمر چه میفرسایی
عشق فریاد برآورد که ای عقل خموش
بس بود لذت درد طلب و جویایی
جامی از خیل سگان یا ز غلامان باشد
بنده حلقه به گوش است چه میفرمایی
زمین
آن نه روییست که ماهی ست بدان زیبایی
وان نه بالاست، بلاییست بدان رعنایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1854
نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی
کعبه دل شوی و در حرم جان آیی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1989
شور گمگشتگیام زد به در رسوایی
حیف همت که شود منفعل عنقایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2809
خوشتر از کوی خرابات نباشد جایی
که به پیرانه سرم دست دهد ماوایی
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 43
دَر هَمِه دِیْرِ مُغان نیست چو مَن، شِیْدایی
خِرْقِه، جایی گِرُوِ بادِه و دَفْتَر، جایی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 490
بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی
کف دریا چه کند خواجه به جز دریایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2887
سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2890
تو پریزاده ندانم ز کجا میآیی
کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 503
عیش فرش است در آن محفل روح افزایی
که فتد شیشه می جایی و ساقی جایی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6843
باش در ذکر خدا دایم اگر جویایی
کاین براقی است که تا عرش ناستد جایی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6844
فارسی متن کا ماخذ: گنجور