شاعر: بیدل دهلوی
شور گمگشتگیام زد به در رسوایی
حیف همت که شود منفعل عنقایی
ننگ هوش است که چون عکس درین دشت سراب
آب آیینه کند کشتی کس دریایی
خلقی از لاف جنون شیفتهٔ آگاهیست
تو به خمیازه مبر عرض قدح پیمایی
شمع با ماندنش از خویش گذشت آخر کار
پشت پای است ز سر تا به قدم بیپایی
در مقامی که نفس نعل در آتش دارد
خنده میآیدم از غفلت بیپروایی
یاد آن قامت رعنا به تکلف نکنی
که مبادا روی از خویش و قیامت آیی
حسرت باده کشی نیست کم از آتش صور
کوهها رفت به باد از هوس مینایی
سعی مطرب نشود چاره گر کلفت دل
این گره نیست که ناخن زنی و بگشایی
شور هنگامهٔ افلاک و خروش دل خاک
بی صدا تر ز دو دست است چو بر هم سایی
حرف عشق انجمن آرای خروشست اینجا
بند نی گردد اگر لب بهم آرد نایی
خواب در دیدهٔ ارباب قناعت تلخ است
بوریا گر نکند مخملی و دیبایی
هیچجا نیست تهی جای به هم جوشیدن
شش جهت عالم عنقاست پر از تنهایی
شعله را جز ته خاکسترش آرام کجاست
جهد آن کن که تو در سایهٔ خویش آسایی
بیدل این ما و منت حایل آثار صفاست
نفسی آینه باشی که نفس ننمایی
زمین
آن نه روییست که ماهی ست بدان زیبایی
وان نه بالاست، بلاییست بدان رعنایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1854
نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی
کعبه دل شوی و در حرم جان آیی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1989
می زند راه دلم شکل سهی بالایی
که نمی بینمش از سروقدان همتایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 290
ای که در پرده به بازار جهان می آیی
ما تو بودیم ازین پیش و تو اکنون مایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 973
ای ز خاک قدمت چشم مرا بینایی
چشم بد دور ز روی تو که بس زیبایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 977
خوشتر از کوی خرابات نباشد جایی
که به پیرانه سرم دست دهد ماوایی
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 43
دَر هَمِه دِیْرِ مُغان نیست چو مَن، شِیْدایی
خِرْقِه، جایی گِرُوِ بادِه و دَفْتَر، جایی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 490
بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی
کف دریا چه کند خواجه به جز دریایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2887
سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2890
تو پریزاده ندانم ز کجا میآیی
کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 503
فارسی متن کا ماخذ: گنجور