صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 3073

غزل شمارهٔ 3073

شاعر: رومی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: وری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری

بیا به دعوت شیرین ما چه می‌شوری

2

حیات موج زنان گشته اندر این مجلس

خدای ناصر و هر سو شراب منصوری

3

به دست طره خوبان به جای دسته گل

به زیر پای بنفشه به جای محفوری

4

هزار جام سعادت بنوش ای نومید

بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری

5

هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا

شراب روح فزای و سماع طنبوری

6

جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف

به پیش مؤمن و کافر نهاده کافوری

7

میان بحر عسل بانگ می‌زند هر جان

صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری

8

فتاده‌اند به هم عاشقان و معشوقان

خراب و مست رهیده ز ناز مستوری

9

قیامت‌ست همه راز و ماجراها فاش

که مرده زنده کند ناله‌های ناقوری

10

برآر باز سر ای استخوان پوسیده

اگر چه سخره ماری و طعمه موری

11

ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون

بپوش خلعت میری جزای مأموری

12

تو راست کان گهر غصه دکان بگذار

ز نور پاک خوری به که نان تنوری

13

شکوفه‌های شراب خدا شکفت بهل

شکوفه‌ها و خمار شراب انگوری

14

جمال حور به از بردگان بلغاری

شراب روح به از آش‌های بلغوری

15

خیال یار به حمام اشک من آمد

نشست مردمک دیده‌ام به ناطوری

16

دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی

چه عار دارد سیاح جان از این عوری

17

درخت شو هله ای دانه‌ای که پوسیدی

توی خلیفه و دستور ما به دستوری

18

کی دیده‌ست چنین روز با چنان روزی

که واخرد همه را از شبی و شب‌کوری

19

کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضا

جهان شده‌ست چو سینا و سینه نوری

20

دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان‌ها

که کدخدای مقیمان بیت معموری

21

مباش بسته مستی خراب باش خراب

یقین بدانک خرابیست اصل معموری

22

خراب و مست خدایی در این چمن امروز

هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری

23

به دست ساقی تو خاک می‌شود زر سرخ

چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری

24

صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست

تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری

25

غلام شعر بدانم که شعر گفته توست

که جان جان سرافیل و نفخه صوری

26

سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است

که دیر و دور دهد دست وای از این دوری

27

ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان

اگر غفار نباشد بس است مغفوری

28

کز آن طرف شنوااند بی‌زبان دل‌ها

نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری

29

بیا که همره موسی شویم تا که طور

که کلم الله آمد مخاطبه طوری

30

که دامنم بگرفته‌ست و می‌کشد عشقی

چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری

31

ز دست عشق کی جسته‌ست تا جهد دل من

به قبض عشق بود قبضه قلاجوری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به من نگر که به جز من به هر کی درنگری

یقین شود که ز عشق خدای بی‌خبری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3072

اگلی نظم

مسلم آمد یار مرا دل افروزی

چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3074

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

بدین صفت که تویی در زمانه، معذوری

اگر به صورت زیبای خویش مغروری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1906

بیار باده و بازم رهان ز مخموری

که هم به باده توان کرد دفع رنجوری

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 36

تو در کمند نیفتاده‌ای و معذوری

از آن به قوت بازوی خویش مغروری

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 573

به پارسایی و رندی و فسق و مستوری

چو اختیار به دست تو نیست معذوری

سعدی»مواعظ»مفردات»شمارهٔ 70

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور