شاعر: امیرخسرو دهلوی
بدین صفت که تویی در زمانه، معذوری
اگر به صورت زیبای خویش مغروری
دلم چو آینه صورت پرست شد، چه کنم؟
به هر طرف که نظر می کنم تو منظوری
به بلبلان برسانید تا نفس نزنید
که غنچه پای برون می نهد ز مستوری
مرا چو از تو اجازت به زندگانی نیست
به زیر پای تو جان می دهم به دستوری
ترا که شوق عزیزی نسوخت، کی دانی؟
که چیست بر دل خسرو ز داغ مهجوری
زمین
بیار باده و بازم رهان ز مخموری
که هم به باده توان کرد دفع رنجوری
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 36
بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری
بیا به دعوت شیرین ما چه میشوری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3073
تو در کمند نیفتادهای و معذوری
از آن به قوت بازوی خویش مغروری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 573
به پارسایی و رندی و فسق و مستوری
چو اختیار به دست تو نیست معذوری
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 70
فارسی متن کا ماخذ: گنجور